چرا

۱۱ اسفند , ۱۳۹۲

چرا اگه آب نخوریم می میریم

چرا اگه هوانباشه می میریم

چرا اگه غذا نباشه می میریم

چرا اگه کسی دوستمون نداشته باشه مرده ای بیش نخواهیم بود

چرا اگه کاری نکنیم با مرده فرقی نداریم

چرا اگه قبیله نباشه می ترسیم.

اگه دوست داشتنه چرا تهدید

اگه دوست داشتنه چرا فقط راهنماییت نکنن و بهت حق انتخاب نمیدن

اگه دوست داشتنه چرا منگنه

اگه دوست داشتنه چرا مظلوم نمایی

اگه دوست داشتنه چرا جبر

اگه دوست داشتنه اگه باورت دارن چرا باورت ندارن چرا کم میبیننت

چرا اگه بخواهیم به تنهابودن  فکر کنیم محکوم می شیم

چرا اگه بخواهیم واسه خودمون باشیم طرد می شیم

چرا اگه مثل بقیه نباشیم غلطیم

چرا اگه بخواهیم عوض شیم باعث خشم بقیه میشیم

چرا اصلا اینهمه بقیه واسمون مهم هستن

چرا اگه بخاهیم متفاوت فکر کنیم به زشتی مقایسه میشیم

چرا اینهمه احساس گناه و عذاب وجدان با اینکه از کسی هم انتظار نداری فقط ازونا میخوای کاری به کارت نداشته باشن

چرا اینهمه تلخی

چرا همه باید طبق تعاریف به اصطلاح درست گذشتگانمون زیست کنیم

دچار احساس گناه میشی و احساس خفقان بهت دست میده وقتی نخوای همسو با بقیه باشی

چرا یاد نمی گیریم مثل اون یکی نیستیم بپذیریم اون با ما دمخور نیست نه اینکه مجبورش کنیم مثل ما باشه و بگیم تو غلطی..

چرا نمیشه فلسفه شخصی خودمون رو داشته باشیم

چرا وقتی داری نظرخودت رو میدی.میخوای حقت رو بگیری.حرف درست رو داری میزنی چون حرفت ازجنس دیگس این تو هستی که حس بد و منفور از خودت داری وبا قاطعیت حق رو به خودت نمیدی؟

چرا این همه شک به خویشتن

چرا این همه راضی نبودن از خود

چرا این همه حس کافی نبودن

چرا هرچه تلاش باز انتظار بیشتر داشتن

چرا اگه کاری نکنیم افسرده میشیم مگه نمیگن عزت نفس ما که آخر معنی این عزت نفس رو نفهمیدیم.ظاهرا وجود نداره چون هرچی بررسی میکنی می بینی همون اعتماد به نفسه

دست از این خود خود کی برخواهیم داشت

 

باشگاه

۲ اسفند , ۱۳۹۲

بالآخره باشگاه ثبت نام کردم…

پروژه باشگاه انجام شد.

چرا؟!

۲۹ بهمن , ۱۳۹۲

چندروز پیش از دکتر وقت گرفتم.از دیشب کمی سست شدم.امروز از خواب بیدار شدم و حوصله بیرون رفتن از خونه رو ندارم.این چه حسیه!خسته شدم.واقعا هرچی هم میخوام خودمو راضی کنم و بهش غلبه کنم باز خودمو تو این شرایط راحت تر می بینم و ترجیح میدم تو خونه بمونم.کاری هم تو خونه ندارم.

اینا دیگه هیچ ربطی به کسی نداره.چرا من تا این حد تنبلی و منفعل بودن رو ترجیح میدم…حالا دلیش هرچی بوده حالا که دارم می بینم و می دونم که حس خوبی نیست چرا واسم مهم نیست کاری کنم!

الان که تصمیم دارم زنگ بزنم وقتمو کنسل کنم انگاری هورا شدم.انگاری یه باری از رو دوشم برداشته شد.آخه کسی منو مجبور نکرده بود که حالا کنسلی واسم خوشایند باشه!

گاهی با خودم میگم پونه چرا دنیاتو اینقدر محدود کردی.یه خونه کوچولو که ۲تا اتاق داره.دنیای بیرون بدون هیچ هزینه ای دراختیارته.چرا ازش استفاده نمی کنی.اینکه میگم خونه رو دوست دارم درست ولی وقتی کاری لازمه انجام بشه و ازش فرار می کنم قطعا طبیعی نیست.با همه این حرفا بازم دلم نمیخواد برم.حوصله ندارم….

 

 

هنوز زنده ام

۱۸ بهمن , ۱۳۹۲

مدتیه ننوشتم.مدتی که خیلی اتفاقات توی ذهنم مرورشدن.خیلی ترسام رو اومدن و فکر کردم به گذشتن ازاونا.هنوز به قطعیت نرسیدن.ولی تایم جالبی بود.درمورد موضوعاتی که برام مهم بودن بدون ترس و بدون توجه به استانداردای دیگران فکر کردم و بهشون نگاه کردم.بدون احساس گناه.بدون عذاب وجدان.البته این وسط تایم خیلی کوتاهی یه مربی خوب سرراهم قرارگرفت.دردم ازجنس دردای اون بود.منو خوب درک میکرد.از ترساش عبور کرده بود.یک گام جلوتر از من بود.ولی رفت.از ایران رفت و من باز مثل همیشه تنها شدم.تنها یعنی مربی تو زندگیم ندارم.همیشه این خلا  رو تو زندگیم داشتم.همفکر خودم دوروبرم نداشتم.عقاید وافکارم موردتایید اونا نبوده.یه وقتا کم آوردم با اونا همراه شدم.حالم خوب نبوده دوباره برگشتم سرجای اولم.درحال حاضرالبته ثبات بیشتری دارم.از نبود اون آدما ترس زیادی ندارم.ولی خوب هنوز به آرزوهام حتی نزدیک نشدم…به قول مرجان شاید هیچ وقت آدما به آمالشون دست پیدا نکنن.ولی خیلی دلم میخواد یه مربی داشتم که یه جورایی منو هل میداد هرروز بهم یادآور میشد که پونه آرزوهات یادت نره…مثل فیلم لیست آرزوها….

حرف فیلمو زدم.این مدت خیلی فیلم ندیدم.جز سریال homeland  که به لطف دکستر و سیس تونستم ببینم.خیلی رو مود تماشای فیلم نیستم.هیچ سی دی آموزشی گوش نکردم.تصمیم گرفتم برم باشگاه ولی هنوز نرفتم ویه جورایی از سرم افتاد..

سری زدم به کارهای دستی که سابق خیلی انجام میدادم.واسه بچه های نسیم و آقا لایلا شال و کلاه بافتم.شوور هم شالگردن خواسته که تو اولویته.

واسه خودم میخوام شالکردن ببافم و پتو.اگه به کهنسالی رسیدم یه هدیه از جوونی م واسه خودم داشته باشم.همیشه پتوی دستباف دوست داشتم.

کاردیگه که این مدت انجام دادم کمک به مامان بابا واسه اسباب کشی بود که چندوقتی مشغولش بودم..

خلاصه اینکه این مدت هرکاری کردم هراتفاقی افتاد از فکرایی که به سرم زد از گفتگوهایی که با دوستای مختلفم داشتم تا کمک به مامان اینا همیشه داشتم به خودم نگاه می کردم و به قولی مچ خودم رو می گرفتم که آیا این حرف یا عملم نمایشنامه ایه یا با تصمیم خودمه…..

راستی مربای به درست کردیم.این چندسال که ازدواج کردم کم پیش اومده خودم مربا درست کنم مامان واسم درست می کرده.شیربرنج با عسل واسه شوور.هردوشون رو با دستور رزا درست کردم.پیمونه هاش خیلی مناسبه…

تحقیق

۱۱ آذر , ۱۳۹۲

امروز که بیدار شدم طبق برنامه ای که داشتم تماسها و تحقیقات لازم رو انجام دادم.
باشگاههای پیلاتس و مربیان فدراسیون رو شناسایی کردم و تورهای مسافرتی رو پیگیری کردم.
قرار شده شوور خودش دیوارای خونه رو رنگ بزنه.چیزی که تو ذهنم دارم باید پیاده کنم.انتخاب رنگ با شهامت و جوری که باعث بشه به خونه روح بده.امیدوارم خوب بشه.

کی روزمرگی واسم بی معنی میشه؟

۱۱ آذر , ۱۳۹۲

امروز بیدار شدم تصمیم گرفتم کارای روزمره رو بدون اینکه بی ارزش بدونم انجام بدم.
با شوور صبونه خوردم.ناهار امروز و فردا رو کم و بیش درست کردم.کمی اتاقارو مرتب کردم.
قراره یه تغییراتی توی خونه بدیم.دیشب یه سری تحقیقات اینترنتی انجام دادم.امروز یه بررسی اجمالی کردم.اندازه گیری و….
واسه شام املت کدو درست کردم.شوور هم پای اینترنت

حکمت چیست؟

۱۰ آذر , ۱۳۹۲

خدایا حکمت قدمهایی را که برایم برمی داری برمن آشکار کن، تا درهایی را که به سویم می گشایی ندانسته نبندم و درهایی را که به رویم می بندی به اصرار نگشایم.

آدمی

۱۰ آذر , ۱۳۹۲

دلتنگیه و تنهایی آدما به عمق دریاست،ولی برای پرکردنش یه لیوان محبت کافیه!!!

چه بایدکرد؟

۱۰ آذر , ۱۳۹۲

دارم چندتا فیلم که زیرنویساشو ندارم دانلود می کنم.از صبح کارامو کردم.نشستم واسه خونه جندتا سایت دکوراسیون رو بررسی کردم.بنظرم اومد حس خوبی دارم وقتی این سایتارو تماشا می کنم.انگار که حس خوبی از نو کردن یک مکان بهم دست میده.خواستم فکر کنم که برم این رشته رو بخونم.ترس اومد سراغم.نمی دونم این ترس کی ازمن دورمیشه.این چه والد سختگیریه که در وجودم ریشه کرده.؟احساس فلجی بهم دست میده اَاَاَاَاَاَاَه ه ه ه ه
سایتای دانشگاه آزاد و پردیس رو چک کردم.ولی دلشوره گرفتم بدجور.بغض دارم بدموقع است بارونم میآد شوور هم فردا صبح زود کارداره.نمیتونم برم دور بزنم.دلم میخواد ازخونه برم بیرون.دلم میخواد یه جای بازباشم جیغ بزنم….
تاجاییکه یادمه اینواواسط هفته پیش نوشتم.۱ یا ۲شنبه شب

 

مفهوم زندگی

۷ آبان , ۱۳۹۲

“……زمانی که به مدرسه رفتم از من پرسیدند: که وقتی بزرگ شدی می خواهی چه کاره بشوی. من پاسخ دادم “خوشحال.”
آنها به من گفتند که مفهوم پرسش را متوجه نشدم و من به آنها گفتم این شما هستید که مفهوم زندگی را متوجه نشدید.”

جان لنون

 

 

 


| ترجمه به فارسی |