چرا؟!

چندروز پیش از دکتر وقت گرفتم.از دیشب کمی سست شدم.امروز از خواب بیدار شدم و حوصله بیرون رفتن از خونه رو ندارم.این چه حسیه!خسته شدم.واقعا هرچی هم میخوام خودمو راضی کنم و بهش غلبه کنم باز خودمو تو این شرایط راحت تر می بینم و ترجیح میدم تو خونه بمونم.کاری هم تو خونه ندارم.

اینا دیگه هیچ ربطی به کسی نداره.چرا من تا این حد تنبلی و منفعل بودن رو ترجیح میدم…حالا دلیش هرچی بوده حالا که دارم می بینم و می دونم که حس خوبی نیست چرا واسم مهم نیست کاری کنم!

الان که تصمیم دارم زنگ بزنم وقتمو کنسل کنم انگاری هورا شدم.انگاری یه باری از رو دوشم برداشته شد.آخه کسی منو مجبور نکرده بود که حالا کنسلی واسم خوشایند باشه!

گاهی با خودم میگم پونه چرا دنیاتو اینقدر محدود کردی.یه خونه کوچولو که ۲تا اتاق داره.دنیای بیرون بدون هیچ هزینه ای دراختیارته.چرا ازش استفاده نمی کنی.اینکه میگم خونه رو دوست دارم درست ولی وقتی کاری لازمه انجام بشه و ازش فرار می کنم قطعا طبیعی نیست.با همه این حرفا بازم دلم نمیخواد برم.حوصله ندارم….

 

 

نظر خود را ثبت کنيد


| ترجمه به فارسی |