هنوز زنده ام

مدتیه ننوشتم.مدتی که خیلی اتفاقات توی ذهنم مرورشدن.خیلی ترسام رو اومدن و فکر کردم به گذشتن ازاونا.هنوز به قطعیت نرسیدن.ولی تایم جالبی بود.درمورد موضوعاتی که برام مهم بودن بدون ترس و بدون توجه به استانداردای دیگران فکر کردم و بهشون نگاه کردم.بدون احساس گناه.بدون عذاب وجدان.البته این وسط تایم خیلی کوتاهی یه مربی خوب سرراهم قرارگرفت.دردم ازجنس دردای اون بود.منو خوب درک میکرد.از ترساش عبور کرده بود.یک گام جلوتر از من بود.ولی رفت.از ایران رفت و من باز مثل همیشه تنها شدم.تنها یعنی مربی تو زندگیم ندارم.همیشه این خلا  رو تو زندگیم داشتم.همفکر خودم دوروبرم نداشتم.عقاید وافکارم موردتایید اونا نبوده.یه وقتا کم آوردم با اونا همراه شدم.حالم خوب نبوده دوباره برگشتم سرجای اولم.درحال حاضرالبته ثبات بیشتری دارم.از نبود اون آدما ترس زیادی ندارم.ولی خوب هنوز به آرزوهام حتی نزدیک نشدم…به قول مرجان شاید هیچ وقت آدما به آمالشون دست پیدا نکنن.ولی خیلی دلم میخواد یه مربی داشتم که یه جورایی منو هل میداد هرروز بهم یادآور میشد که پونه آرزوهات یادت نره…مثل فیلم لیست آرزوها….

حرف فیلمو زدم.این مدت خیلی فیلم ندیدم.جز سریال homeland  که به لطف دکستر و سیس تونستم ببینم.خیلی رو مود تماشای فیلم نیستم.هیچ سی دی آموزشی گوش نکردم.تصمیم گرفتم برم باشگاه ولی هنوز نرفتم ویه جورایی از سرم افتاد..

سری زدم به کارهای دستی که سابق خیلی انجام میدادم.واسه بچه های نسیم و آقا لایلا شال و کلاه بافتم.شوور هم شالگردن خواسته که تو اولویته.

واسه خودم میخوام شالکردن ببافم و پتو.اگه به کهنسالی رسیدم یه هدیه از جوونی م واسه خودم داشته باشم.همیشه پتوی دستباف دوست داشتم.

کاردیگه که این مدت انجام دادم کمک به مامان بابا واسه اسباب کشی بود که چندوقتی مشغولش بودم..

خلاصه اینکه این مدت هرکاری کردم هراتفاقی افتاد از فکرایی که به سرم زد از گفتگوهایی که با دوستای مختلفم داشتم تا کمک به مامان اینا همیشه داشتم به خودم نگاه می کردم و به قولی مچ خودم رو می گرفتم که آیا این حرف یا عملم نمایشنامه ایه یا با تصمیم خودمه…..

راستی مربای به درست کردیم.این چندسال که ازدواج کردم کم پیش اومده خودم مربا درست کنم مامان واسم درست می کرده.شیربرنج با عسل واسه شوور.هردوشون رو با دستور رزا درست کردم.پیمونه هاش خیلی مناسبه…

نظر خود را ثبت کنيد


| ترجمه به فارسی |