خاله

یکی از همکارای شوور شیرگاه خونه دارن.۲شنبه بود که شوور گفت قراره آخرهفته بریم باهمکارا اونجا.شیرگاه منطقه ای بین زیراب و قائمشهر هستش.طبیعت فوق العاده ای داره.اکثرائقات جاده مه گرفتس.غروب پائیزی رو تصور کن با مه غلیظ.خوش به حال شوور که داره میره اونجا.

۴شنبه بعدازظهرحرکت کردن و رفتن.اول تصمیم داشتم این دو روز رو تنها نمونم.کسی بیاد پیشم یا جائی برم.

تصمیم دیگم این بود که کسی رو بیارم خونه رو تمیز کنه.

تصمیم دیگم این بود که تنها باشم فیلم ببینم/کتاب بخونم/بیکار باشم…

درنهایت دیدم همش تنها موندم داره افسردم میکنه.بی حوصله شدم/روحم نیاز به حرکت داشت.

با خاله تماس گرفتم که بیاد پیشم.اول گفت تو بیا من قبول نکردم خلاصه پسرخالم رسوندش .خاله سوپ های منو دوست داره گفت درست کن که پسرخاله هم بخوره.هی وای من.چه کارسختی باید میرفتم خرید.میخواستم کوکوسبزی درست کنم.از شانسم شماره سوپر رو داشتم تماس گرفتم واسم آوردن.از مواد سوپ فقط هویج داشتم به لطف هویج پلویی که چند روز پیش درست کرده بودم.

سریع شروع کردم و اومدنو دور هم سوپ و کوکو رو زدیم بر بدن.چیزی از سوپ نموند….نوش جونشون.مدت زیادی بود که پسرخالمو ندیده بودم.کلی گپ زدیم.بر اثر آلودگی هوای اخیر چشای خاله آسیب دیده بود و عین ومپایر قرمز.

این دو روز خیلی بهم خوش گذشت امیدوارم به خاله هم خوش گذشته باشه.فقط یه چیزش سخت بود.اونم عدم هماهنگی ساعت خواب خاله و من بود…..خاله ۱۰شب میخوابه ۵-۶ صبح بیداره.اینجانب خیلی زود بیدار شم ۱۰ صبحه..خودتون فکر کنین چی کشیدم.

قرارشد خواهری هم جمعه که سر کار نمیره بیاد پیشمون.ناهارو باهم خوردیم.خاله رفت خونشون و من و خواهری هم رفتیم بیرون.کار شریف بوتیک تماشا.

اومدم خونه شوور هم تازه رسیده بود.از دماوند سیب خریده بود و به پیشنهاد همکارش سیب زمینی نمیدونستم سیب زمینی دماوند خوبه.

و   اممما    شوور.

علیرغم تاکید و به عبارتی خواهش فراوان اونجا کله پاچه ای زده بود بر بدن….خودش تعریف میکرد از اینکه دیشب سایز دور شکمشو گرفته…

هوا بارونیه ماهواره قطع/تلویزیون خودمون که چی بگم….فیلم هم نداریم.سرم درد میکنه کتاب نمیتونم بخونم.شوور هم یه کار اداری داره که تند وتند مشغولشه.

 

نظر خود را ثبت کنيد


| ترجمه به فارسی |