تاثیر وب گردی

داشتم تو صفحات بقیه سرک میکشیدم.یه پست چنان روی من اثر گذاشت که شنیدن صدای معین هم مزید بر علت شد و اشکام جاری شدن…جنس این گریه داشت واسم غریب میشد.چندوقتی بود که تجربش نکرده بودم.خوب شد که شوور متوجه نشد.نمیخواستم درموردش حرفی بزنم.توضیحی واسش نداشتم.فقط اومدن و سبکم کردن.

گریز زدم به دوران مدرسه.اینکه خونمون توی خبابونی بود که تنها یک کوچه با مدارس از ابتدایی بگیر تا دبیرستان فاصله داشت.زودی میرسیدم خونه.یه وقتا دوست داشتم با بچه ها توی راه گپ بزنم  باهاشون وقت بگذرونم تا برسم به خونه.بهمین خاطر دور میزدم از خیابون بالایی دوباره برمیگشتم تا کمی با دوستام باشم….

یادمه یه دوستس داشتم که خونشون خیلی دور بود و سرویس داشت بعضی وقتا با اون میموندم سرویسش که میومد منم میرفتم خونه.مامانش خیلیییییییییییییی کم سن بود.مثل دوتا خواهر بودن تا مادر و دختر.با ماها هم طوری رفتار میکرد که خوش میگذشت خونشون.شبیه مامانا نبود.یادمه چهره منو خیلی دوست داشت.دختر خودش که دوست من بود کاملا بور و روشن بود.برعکس من که چهره کاملا شرقی دارم.اسمش سمیه بود مامانش صداش میزد سمی.

بعضیا دوست دارن برگردن به گذشته-بعضیا با بودن تو مسیر زندگیشون خوشن.بعضیا میخوان زودتر نتیجه برنامه هایی که واسه فرداشون ریختن رو بفهمن.من چی میخوام؟کجای مسیر هستم؟دارم با دهه سوم زندگیم چه میکنم؟چرا لااقل لذت هیچ کاره بودنمو نمی برم؟

یادمه دانشگاه که تموم شد رشته های ما که پیراپزشکی بود باید طرح میگذروندیم.من چنان عجله داشتم که نوبتم بشه و برم سر کار که علاقه ای به ادامه تحصیل نداشتم..از فارغ التحصیلیم تا سر کار رفتنم ۶ماه طول کشید.این ۶ماه فقط من منتظر تاریخ موعود بودم و از مسیر لذتی نبردم.یکی از بچه های دانشگاه بود که خیلی خونسرد کارای طرحشو انجام داد این مدت هم در سفر بود و خوش گذروند….یکماه بعد از من اومد به همون مرکزی که من توش کار میکردم.

طرحمون که تموم شد من مدام دنبال کار بودم همه بچه ها جذب طرح پزشک خونواده شدیم و ایشون خونسرد به گشت و گذارشون پرداختن وبعد هم به واسطه والدین معلمش به عنوان مربی بهداشت توی یک دبیرستان مشغول به کار شد خیلی راحت یک کار راحت…

امشب رو مود غر و اینجور حرفام.امشب همچی مود بی مصرفی و. بیهودگی و.چرا واسه چی.آخرش که چی. اومده سراغم.

استادمون میگه انرژی پرسفون مودیه راست میگه.

یه دوستی دارم فوق العاده درس خون و توی درس موفق…یه بار بهم گفت ول کن این کلاسای روانشناسی و مشاوره و اینجور کارارو.فکر کن تو هم یه آدمی هستی که باید مسیرتو طی کنی حالا چرا واست مهمه که خودتو بیشتر بشناسی علاقمندیاتو بشناسی…

تازگیا بهش فکر میکنم شاید راست میگه موندم تو گل نمیتونم بیرون بیام ولی اصلا نمیتونم مثل اون فکر کنم.

بامید روزی که این پرسفون راهشو پیدا کنه.

 

 

نظر خود را ثبت کنيد


| ترجمه به فارسی |