بایگانی برای اسفند, ۱۳۹۲

هفت سین

چهارشنبه, ۲۸ اسفند, ۱۳۹۲

امروز خریدهفت سین کردم.شوورهمچنان درحال نقاشیه.امیدوارم این خونه تا فرداشب خونه بشه.

متنی از فیس بوک

چهارشنبه, ۲۸ اسفند, ۱۳۹۲

- ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ” ﺩﺧﺘﺮ”ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﺑﺨﺎﻃﺮ ” ﺗﻨﻬﺎ “ﻧﺒﻮﺩﻥ،ﻭﺟﻮﺩ ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺑﯽ ﻣﺼﺮﻑ ﻭ ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻩ ﻭ ﻋﻮﺿﯽ ﺭﺍﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻭ ﺁﺑﺮﻭ ﻭ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯﻡ ﺭﻭ ﺧﺮﺝ ﺍﻭ ﮐﻨﻢ ﺗﺎﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﻧﮑﻨﻢ !

- ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﻭﻟﯽ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ” ﭘﺴﺮ”ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻓﺮﺍﺗﺮﺍﺯ ﻧﯿﺎﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﻢ،ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﯼ ﺟﻨﺴﯽ ﻧﺎﭘﺎﯾﺪﺍﺭ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺗﺎ ﻣﺪﺗﻬﺎﺑﻌﺪ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻪ ﺗﺤﻤﻞ ﺩﺭﺩﺳﺮﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﺷﻮﻡ !

-ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﺩﺭ ﺳﺮﻣﺎ ﻭ ﮔﺮﻣﺎ آخرﻫﻔﺘﻪ،ﺭﺍﻫﯽ ﺟﺎﺩﻩ ﻫﺎ کنم ﺗﺎ ﺩﺭ ﺑﺎﻍ ﻭ ﻭﯾﻼ،ﺩﻭﺭ ﻫﻤﯽﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ … ﺍﻭﻥ ﮐﻮﻓﺘﯽ ﻫﺎ ﺭﻭ ﻣﺼﺮﻑ ﮐﻨﻢ … ﻣﺠﺒﻮﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡﺧﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺑﺘﺮﮐﻮﻧﻢ .. ﻗﻤﺎﺭ ﮐﻨﻢ … ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻟﺬﺕ ﺣﺎﺩ ﺑﺒﺮﻡ ﺣﺘﯽﺍﮔﺮ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﻮﻡ !

ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺳﮑﯽ ﺑﺮﻭﻡ و عکس بگیرم ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺳﺮ ﻭ ﮐﻠﻪ ﺍﻡ ﺷﮑﺴﺘﻪﺷﻮﺩ یا تو شهر ما برف نباره !

-ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﺑﺎ ﭘﺲ ﻭ ﭘﯿﺶ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﺩﺭ ” ﻓﯿﺲﺑﻮﮎ ” ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺗﺨﻢ ﺩﻭ ﺯﺭﺩﻩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﻭ ﮔﺪﺍﯾﯽ ﻻﯾﮏ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥﺑﮑﻨﻢ …

ﻣﺠﺒﻮﺭﻡ ﻋﮑﺲ ﻧﺎﻣﻨﺎﺳﺐ ﯾﺎ ﻋﮑﺲ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﺗﺎﺍﺣﺴﺎﺱ” ﺍﺭﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ” ﺑﮑﻨﻢ …

ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﮐﺎﻣﻨﺖ ﻣﺨﺎﻟﻒﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻧﻪ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﺗﺎ ﺧﺸﻢ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺗﺨﻠﯿﻪﮐﻨﻢ …

ﻣﺠﺒﻮﺭﻡ ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﺧﻮﺍﺏ ﺁﻟﻮﺩ ﺩﻭﻧﻪ ﺩﻭﻧﻪ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﺗﺎﯾﯿﺪ ﮐﻨﻢ ﺗﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﻣﺮﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ !

- ﻣﺠﺒﻮﺭﻡ،ﻫﻤﻪ ﯼ ﭘﻮﻟﻬﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﯾﮑﻤﺎﻩ ﺻﺮﻑ ﺧﺮﯾﺪﻥ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎ ﻭﺍﺟﻨﺎﺳﯽ ﺑﮑﻨﻢ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﺪﺭﺩ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﺭ ﮐﻤﺪﻫﺎﯾﻢ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ .ﺗﺎﺍﺣﺴﺎﺱ ﭘﻮﭼﯽ ﻧﮑﻨﻢ ..ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻧﮑﻨﻢ !

- ﺍﮔﺮ ﯾﺨﭽﺎﻝ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺷﮑﻢ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺍﮐﯽ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﻣﺼﺮﻑ ﭘﺮﻧﮑﻨﻢ ﺑﻪ ﺍﺟﺒﺎﺭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻓﻘﺮ ﻭ ﻧﺎﺍﻣﻨﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ!

ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻣﻀﺮﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﻣﯿﻨﻮﺷﻢ. ﻗﻠﯿﺎﻥ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺳﺨﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﻭﻟﯽ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻪ ﮐﺸﯿﺪﻧﻢ !

- ﺩﺭﻫﻤﻪ ﯼ ﮐﻼﺱ ﻫﺎ ﻭ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﻫﺎ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﻫﺎ ﺑﺎ “ﻋﺠﻠﻪ ” ﻭ ﺗﺼﺎﺩﻑﻭ ﺑﻬﻢ ﺭﯾﺨﺘﯿﮕﯽ،ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻣﺠﺒﻮﺭﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﻧﻔﺮ ﺍﻭﻝ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﺎﺷﻢ ﺗﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻮﻓﻖ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻭ ﺯﺭﻧﮓ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﮑﻨﻢ ..

ﻣﺠﺒﻮﺭﻡ ﺑﺎ ﺳﺮﻭﯾﺲ ﺩﺍﺩﻥ ﻭ ﻣﯿﺰﺑﺎﻧﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺠﺎﻧﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻫﻼﮎﮐﻨﻢ!

-ﻣﺠﺒﻮﺭﻡ ﻫﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺯﻫﺮﺍ ﻭ ﺯﯾﺎﺭﺗﮕﺎﻩ ﺑﺮﻭﻡ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻧﺬﺭﯼ ﻧﺪﻫﻢ ﻭ ﺧﯿﺮﺍﺕ ﻧﮑﻨﻢ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﺎﮔﺰﯾﺮ ” ﮔﻨﺎﻩ” ﻭ ” ﻧﺎﻣﻨﺰﻩ ﺑﻮﺩﻥ “ﻣﯽ ﮐﻨﻢ !

- ﺍﯾﻦ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺯﯾﺴﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ،ﺍﯾﻦ ” ﻋﺎﺩﺕ ﻫﺎ ” ﻭ” ﺍﺟﺒﺎﺭﻫﺎﯼ ” ﯼ ﻣﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺮ ﻣﻦ ﻣﺴﻠﻂ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ …

ﺑﺨﺎﻃﺮ ” ﺯﺧﻢ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺍﻡ” ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻟﺞ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎﺕ ﺑﺪ ﺭﺍ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﮐﻨﻢ …

ﭼﻮﻥ ﺍﺳﺒﯽ ﺑﻪ ﺑﯿﮕﺎﺭﯼ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺟﺎﯼ ﺿﺮﺑﺎﺕ ﺷﻼﻕ ﺍﺭﺍﺑﻪﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﮔُﺮﺩﻩ ﻫﺎﯾﻢ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯿﮑﻨﻢ …

- ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ “ﺍﯾﺴﺖ ” ﮐﻨﻢ ﻭ ” ﻧﻤﺎﯾﺸﻨﺎﻣﻪ ﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ “ﺭﺍ ﺍﺯﻧﻮﻉ ﺑﺎﺯ ﺑﯿﻨﯽ ﮐﻨﻢ ….

ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﯾﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﻮﯾﺎ ﻭﻣﻨﻌﻄﻒ ﻭ ﻣﺘﻨﻮﻉ ،ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﯾﻔﺎﯼ ﯾﮏ ﻧﻘﺶ ﺛﺎﺑﺖ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺳﻨﺎﺭﯾﻮﯼ ﮐﻠﯿﺸﻪ ﺍﯼ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ؟ اینو اول به خودم میگم !

*** ﭘﯽ ﻧﻮﺷﺖ : ﺍﺻﻄﻼﺡ ﺍﺟﺒﺎﺭ ﺩﺭﺗکرار ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺗﻮﺳط ﻓﺮﻭﯾﺪ ﻣﻄﺮﺡ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻃﯽ ﺁﻥ : ﻣﺎ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎﺕ ﺩﺭﺩﻧﺎﮐﯽ ﮐﻪﺩﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ و از آن بیخبریم،ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﯾﮑﺴﺮﯼ ﺭﻓﺘﺎﺭﻫﺎﯼ ﮐﻠﯿﺸﻪ ﺍﯼ ﻧﺎﮐﺎﺭﺁﻣﺪ ﻭ ﺣﺘﯽ ﻣﻀﺮ ﻭ ﺩﺭﺩﺁﻭﺭ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ ﺗﺎﺑﻄﻮﺭ ﻣﻮﻗﺖ ﺭﻧﺞ ﻋﻤﯿﻖ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺗﺴﮑﯿﻦ ﺑﺒﺨﺸﯿﻢ!

 

عید نزدیکه

دوشنبه, ۲۶ اسفند, ۱۳۹۲

کارای رنگ آـمیزی رو به اتمامه.امیدوارم تا تحویل سال خونه مرتب بشه.امروز چندتا کارم رو انجام دادم.

چندوقته کتاب نخوندم.سی دی آموزشی هم گوش نکردم.امسال بافتنی خیلی فاز داد.لذت می برم.فقط  نمی دونم تکرار یک کار دونسته س که راحته یا واقعا نیاز داشتم این کارو امسال انجام بدم.درهرحال حالمو خوب می کنه.

امیدوارم سال جدید با اتفاقات جدید و مفید برای احوالم شروع بشه.

 

چرا

یکشنبه, ۱۱ اسفند, ۱۳۹۲

چرا اگه آب نخوریم می میریم

چرا اگه هوانباشه می میریم

چرا اگه غذا نباشه می میریم

چرا اگه کسی دوستمون نداشته باشه مرده ای بیش نخواهیم بود

چرا اگه کاری نکنیم با مرده فرقی نداریم

چرا اگه قبیله نباشه می ترسیم.

اگه دوست داشتنه چرا تهدید

اگه دوست داشتنه چرا فقط راهنماییت نکنن و بهت حق انتخاب نمیدن

اگه دوست داشتنه چرا منگنه

اگه دوست داشتنه چرا مظلوم نمایی

اگه دوست داشتنه چرا جبر

اگه دوست داشتنه اگه باورت دارن چرا باورت ندارن چرا کم میبیننت

چرا اگه بخواهیم به تنهابودن  فکر کنیم محکوم می شیم

چرا اگه بخواهیم واسه خودمون باشیم طرد می شیم

چرا اگه مثل بقیه نباشیم غلطیم

چرا اگه بخواهیم عوض شیم باعث خشم بقیه میشیم

چرا اصلا اینهمه بقیه واسمون مهم هستن

چرا اگه بخاهیم متفاوت فکر کنیم به زشتی مقایسه میشیم

چرا اینهمه احساس گناه و عذاب وجدان با اینکه از کسی هم انتظار نداری فقط ازونا میخوای کاری به کارت نداشته باشن

چرا اینهمه تلخی

چرا همه باید طبق تعاریف به اصطلاح درست گذشتگانمون زیست کنیم

دچار احساس گناه میشی و احساس خفقان بهت دست میده وقتی نخوای همسو با بقیه باشی

چرا یاد نمی گیریم مثل اون یکی نیستیم بپذیریم اون با ما دمخور نیست نه اینکه مجبورش کنیم مثل ما باشه و بگیم تو غلطی..

چرا نمیشه فلسفه شخصی خودمون رو داشته باشیم

چرا وقتی داری نظرخودت رو میدی.میخوای حقت رو بگیری.حرف درست رو داری میزنی چون حرفت ازجنس دیگس این تو هستی که حس بد و منفور از خودت داری وبا قاطعیت حق رو به خودت نمیدی؟

چرا این همه شک به خویشتن

چرا این همه راضی نبودن از خود

چرا این همه حس کافی نبودن

چرا هرچه تلاش باز انتظار بیشتر داشتن

چرا اگه کاری نکنیم افسرده میشیم مگه نمیگن عزت نفس ما که آخر معنی این عزت نفس رو نفهمیدیم.ظاهرا وجود نداره چون هرچی بررسی میکنی می بینی همون اعتماد به نفسه

دست از این خود خود کی برخواهیم داشت

 

باشگاه

جمعه, ۲ اسفند, ۱۳۹۲

بالآخره باشگاه ثبت نام کردم…

پروژه باشگاه انجام شد.


| ترجمه به فارسی |