بایگانی برای آذر, ۱۳۹۱

خاله

جمعه, ۲۴ آذر, ۱۳۹۱

یکی از همکارای شوور شیرگاه خونه دارن.۲شنبه بود که شوور گفت قراره آخرهفته بریم باهمکارا اونجا.شیرگاه منطقه ای بین زیراب و قائمشهر هستش.طبیعت فوق العاده ای داره.اکثرائقات جاده مه گرفتس.غروب پائیزی رو تصور کن با مه غلیظ.خوش به حال شوور که داره میره اونجا.

۴شنبه بعدازظهرحرکت کردن و رفتن.اول تصمیم داشتم این دو روز رو تنها نمونم.کسی بیاد پیشم یا جائی برم.

تصمیم دیگم این بود که کسی رو بیارم خونه رو تمیز کنه.

تصمیم دیگم این بود که تنها باشم فیلم ببینم/کتاب بخونم/بیکار باشم…

درنهایت دیدم همش تنها موندم داره افسردم میکنه.بی حوصله شدم/روحم نیاز به حرکت داشت.

با خاله تماس گرفتم که بیاد پیشم.اول گفت تو بیا من قبول نکردم خلاصه پسرخالم رسوندش .خاله سوپ های منو دوست داره گفت درست کن که پسرخاله هم بخوره.هی وای من.چه کارسختی باید میرفتم خرید.میخواستم کوکوسبزی درست کنم.از شانسم شماره سوپر رو داشتم تماس گرفتم واسم آوردن.از مواد سوپ فقط هویج داشتم به لطف هویج پلویی که چند روز پیش درست کرده بودم.

سریع شروع کردم و اومدنو دور هم سوپ و کوکو رو زدیم بر بدن.چیزی از سوپ نموند….نوش جونشون.مدت زیادی بود که پسرخالمو ندیده بودم.کلی گپ زدیم.بر اثر آلودگی هوای اخیر چشای خاله آسیب دیده بود و عین ومپایر قرمز.

این دو روز خیلی بهم خوش گذشت امیدوارم به خاله هم خوش گذشته باشه.فقط یه چیزش سخت بود.اونم عدم هماهنگی ساعت خواب خاله و من بود…..خاله ۱۰شب میخوابه ۵-۶ صبح بیداره.اینجانب خیلی زود بیدار شم ۱۰ صبحه..خودتون فکر کنین چی کشیدم.

قرارشد خواهری هم جمعه که سر کار نمیره بیاد پیشمون.ناهارو باهم خوردیم.خاله رفت خونشون و من و خواهری هم رفتیم بیرون.کار شریف بوتیک تماشا.

اومدم خونه شوور هم تازه رسیده بود.از دماوند سیب خریده بود و به پیشنهاد همکارش سیب زمینی نمیدونستم سیب زمینی دماوند خوبه.

و   اممما    شوور.

علیرغم تاکید و به عبارتی خواهش فراوان اونجا کله پاچه ای زده بود بر بدن….خودش تعریف میکرد از اینکه دیشب سایز دور شکمشو گرفته…

هوا بارونیه ماهواره قطع/تلویزیون خودمون که چی بگم….فیلم هم نداریم.سرم درد میکنه کتاب نمیتونم بخونم.شوور هم یه کار اداری داره که تند وتند مشغولشه.

 

آلودگی هوای تهران

سه شنبه, ۲۱ آذر, ۱۳۹۱

گوشیو برداشتم شوور پشت خط بود.خوشحال وهیجان زده.گفت شبکه خبرو چک کن فردا-پس فردا تعطیله؟بععععععععععععله.تعطیل کرده بودن.ولی من که ۴شنبه کلاس داشتم.زنگ زدم موسسه گفتن کلاسا دایر هستش.

قرا رشد شوور بره کارای اداریشو انجام بده من خودم ۴شنبه شب برم.۳شنبه صبح که چه عرض کنم ظهر شوور بیدار شدوداشت ساکشو جمع میکرد که منم تصمیم گرفتم اگه دوستم قبول کنه واسم ضبط کنه با شوور برم.دوستم گفت تماس گرفته گفتن تعطیله!مجددباموسسه تماس گرفتم گفتن تعطیله.منم سریع وسایلموجمع کردم ناهارخوردیم وحدود۵ ازخونه زدیم بیرون.ترافیک نبود وخوب رسیدیم….یه کاری داشتم که ۴شنبه انجام دادم.شوور هم پیگیر کار ش شد.تراس مامان اینا جون میده بری بشینی یه چای گرم بنوشی خوای تمیز استشمام کنی گپی بزنی…..یه پیتزافروشی نزدیک خونه مامان اینا باز شده که قبلا جای دیگه بود و من غذاهاشو دوست دارم.یه شب با شوور و مامان بابا رفتیم اونجا.اون همه جمعیت یه نفر آشنا ندیدم…یه روزم رفتیم جنگل وای که بادیدن این همه عظمت وزیبایی زبونت قاصره از توصیف…….واسه اولین بار دارکوب دیدم داشت توک میزد به درخت.عین تو کارتونا صداش تو جنگل می پیچید.

جمعه شد و عشق عمه اومد.توی مهدزودتر از موعد واسش تولد گرفته بودن رفتم از شهر کتاب واسش مدادرنگی وپاستل گرفتم.دلم واسش یه ذره شده.هربار که میبینتم چشاش برق میزنه تموم صورتش میشه خنده..بغلش کردمو هدیشو دادم.بهم میگه عمه پونه چرا اینقدر واسم کادو میگیری اوندفه واسم پیرهن سبز گرفتی(این پیرهن هدیه خواهری بوده نمیدونم ازکجا میگه من بهش دادم.)خلاصه اینکه جمعه از ساعت۱۱صبح من با این فرشته کوچولو(قلمان)مشغول بودم.این چندروز که تهران نبودم هوای تمیز حالمو جا آورد صبا زود از خواب بیدار میشدم…..داداشیو زیاد ندیدم.فقط یه شب مفصل با هم تخته بازی کردیم..

شنبه عصری برگشتیم جاده یه قسمتایی برف و بارون بود زنجیر چرخ نداشتیم ناچارا باید آرومتر میومدیم ولی خیلی برف قشنگی بود.رسیدیم خونه خیلی سردم بو رادیاتورو باز کردم ولی خونه گرم نمیشد.خرم دیدیم و نتیجه اینکه شوور صبح دیر رفت سر کار.

۲شنبه رفتیم پیش خواهری ازونجا رفتیم خونشون.هادس غذایی خوشمزه و البته خوش عطر درست کرده بود که بوش خونه رو گرفته بود.من که خیلی حخوردم.سریال دکستر رو هم دانلود کردیم.و بحثی داغ داشتیم درمورد اسامی چندتا میوه.شمال به اون میوه ای که تهران میگن ازگیل میگن کندوس.به اون میوه هم که تهران میگه گلابی درختی میگن ازگیل………شوور میگه تو کتابای علمی هم اسامی مثل شماله ما موندیم مردم تهران با اسم میوه ها دیگه چیکار دارن!هادس هم طبق عادت میگفت هرچی ویکیپدیا بگه.

امروز کمی خونه مرتب کردم ماهی درآوردم که باسبزی پلو بزنیم بر بدن.قرارشد بریم بیرون یه گشتی زدی شاید کاپشن پیدا کنم ولی چیزی چشمو نگرفت.

اومدیم خونه تدارک شام رو دیدم.سالادشیرازی با فلفل و آبلیموی فراوون/

شوور هم قراره فردا با همکاراش بره شیرگاه که من عاشق طبیعتشم.ساکشوجمع کردبا همکارش هماهنگ کردن که از راه اداره برن.

یه برنامه هایی واسه این دو روز ریختم.امیدوارم عملی بشن.

 

 

نجف

دوشنبه, ۱۳ آذر, ۱۳۹۱

از وب‌گاه پوریا عالمی-وبلاگ لذت پختن

ده روزی می‌شود که فهیمه راستکار درگذشته است. کتاب مستطاب آشپزی را همه می‌شناسند. در کنار نام نجف دریابندری، نام فهیمه راستکار هم هست؛ همسر نجف دریابندری. خانم مارپل را هم که همه می‌شناسند و با صدایش آشنا. این هم صدای فهیمه راستکار است.
من عاشق لحن نوشتن نجف هستم، به خصوص در کتاب «چنین کنند بزرگان» و «کتاب مستطاب آشپزی». امروز عکسی از نجف دریابندری و فهمیه راستکار دیدم، حس زندگی در آن بیداد می‌کرد. نجف را بدون فهیمه تصور کردم، عکس سراسر پریشانی می‌شد. دلم گرفت. با خودم گفتم چقدر این دو با هم تجربه‌های آشپزخانه‌ای داشته‌اند و بر سر این که چه چیزهایی در این خورش باید بریزند، با هم بحث کرده‌اند. این جا بود که دیدم پختن و خوردن خالی از لذت می‌شود. لذت پختنی در کار نخواهد بود.

بعد از نوشتن متن بالا، وقتی دنبال این عکس می‌گشتم به نوشته‌ی پوریا عالمی برخوردم. خیلی به دلم نشست. واقعن دیدم چقدر حسرت‌انگیز است این زندگی.

«شیوه‌ی رابطه‌ی نجف دریابندری و فهیمه راستکار حسرت‌انگیز بود. فهیمه نفش مکمل در فیلمی است که خود دیالوگ‌های خود، نقش خود و قصه‌ی خود را دارد که بدون نقش اول هم کارش را می‌کند و می‌تواند داستان را ادامه دهد. … آدم به آیدای شاملو حسودی‌اش می‌شود که خستگی بامداد خسته را از کلمات و روزهاش می‌گیرد. اما حسرت مفهوم دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن نجف و فهیمه بر دل آدم می‌ماند.»

دوستان نزدیکم شنیده‌اند من که به بیشتر رابطه‌ها مشکوکم، و آدم‌های رابطه به نظرم آدم‌های غمگینی هستند که وقتی رابطه از مرحله کشف و تازگی به مرحله ثبت و کهنگی رسید دیگر با هم و در کنار هم شاد نمی‌شوند، تنها رابطه‌ی خوب و موفقی را که همیشه مثال زده‌ام، زندگی خصوصی نجف دریابندری و فهیمه راستکار بوده است. در این قضاوت شخصی، چرا نام آیدا و شاملوی همیشه‌مثال‌زدنی را مثال نمی‌آورم؟
آیدای شاملو و آن همه شور و امیدی که در دل بامداد شاعر، بامداد خسته زنده کرد، نقشش در زندگی نقش دوم است. بار اصلی روی دوش شاملو است و آیدا به عنوان نقش دوم گاهی بسیار زیبا و امیدبخش، زندگی‌بخش و حتا رهایی‌بخش در صحنه می‌آید، دیالوگی می‌گوید، منبع الهام شعری می‌شود و بعد می‌رود. آیدا روی زبان شاملو آیدا است و سرکیسیان نام دوم آیدا به گوش کمتر کسی آشناست. آیدا آیدای شاملو است نه آیدا سرکیسیان.
شیوه‌ی رابطه‌ی احمد شاملو با آیدا، عاشق و معشوق، با عشقی اسطوره‌ای، که عاشق که دست بر قضا شاعر بود به پشتوانه‌ی عشق اسطوره‌ای معشوقش را نیز اسطوره و عاشقیت‌شان را در کلمات شعرش ابدی ساخت، شیوه‌ای حسدانگیز است.
شیوه‌ی رابطه‌ی نجف دریابندری و فهیمه راستکار حسرت‌انگیز بود. فهیمه نفش مکمل در فیلمی است که خود دیالوگ‌های خود، نقش خود و قصه‌ی خود را دارد که بدون نقش اول هم کارش را می‌کند و می‌تواند داستان را ادامه دهد.
نجف نجف بود و فهیمه فهیمه. فهیمه‌ی دریابندری؟ نه. فهیمه‌ی راستکار؛ بازیگر و دوبلور. این‌که سایه‌ی نام نجف روی نام همسرش نبود و همسرش در فن خود نام و اعتباری داشت، و این دو در کنار هم سالیان دور و دراز به آرامش و احترام زندگی کردند، حسرت‌انگیز است.
به نظر من، هر مردی – یا اگر بخواهم خوشبینانه بگویم – بیشتر مردها دنبال آیدای خود می‌گردند. آیدایی که مظهر عشق و زیبایی و منبع الهام و امنیت زندگی باشد. چنین زنی را یافتن و دوست داشتن نقطه‌ی عطف زندگی مردان است. اما مردان از کنار زنی جسور و پرقدرت که گرد صحنه خورده باشد و گرد و خاکش در زندگی روزمره و ادبیات روزانه‌اش کم نباشد، به راحتی می‌گذرند. مردان داستانی را برمی‌گزینند که آرتیست اول باشند و در تیتراژ زندگی‌شان بنویسد: با حضور فلانی. تا در طول فیلم داستان‌های عاشقانه بسیار از سر بگذارنند تا در یک‌چهارم پایانی فیلم دل به معشوقی اسطوره‌ای ببازند.
مگر نه که با شعرهای عاشقانه‌ی شاملو زیستیم و معشوقان خود را در شعرهای آیدا جست‌وجو کردیم؟ معشوق ما نیز قرار بود ما را بی‌سببی نباشد، چنان که آیدا شاملو را.
آدم به آیدای شاملو حسودی‌اش می‌شود که خستگی بامداد خسته را از کلمات و روزهاش می‌گیرد. اما حسرت مفهوم دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن نجف و فهیمه بر دل آدم می‌ماند. حسرتی شبیه خواندن حکایت فرهاد و شیرین، که شیرین پادشاهی خودش را می‌کند و فرهاد تا آخر روایت نظامی، هیچ خدایی را بنده نمی‌شود.

نوشته‌ی Pouria Alami

با ایمیل ارسال کنیداین را در وبلاگ بنویسید!در Twitter به اشتراک بگذاریددر Facebook به اشتراک بگذارید

 

پینت بال

دوشنبه, ۱۳ آذر, ۱۳۹۱

دیروز صبح با خاله میدون ولیعصر قرار گذاشتیم که با خطیای پونک بریم خونه دخترخاله.خیلی زود ماشین حرکت کرد و ازهفت تیر سمت ولیعصرهم میرفت.بهمین خاطر زود میرسیدم.خاله هم قراربود تا میدون پیاده  بیاد.سرحافظ یه نفرو دیدم فکرکردم خاله س.پیاده شدم متوجه شدم اشتباه کردم.ازونجا پیاده رفتم ۵دقیقه بعد خاله هم رسید ماشین پونک هم.سریع حرکت کرد.بدون ترافیک رسیدیم.بوی قرمه سبزی توی خونه پیچیده بود ازون بهتر مرغ شکم پر…خیلی ناهار خوردم….کلی گپ زدیم    خوش گذشت….ساعت ۳٫۵ حرکت کردم تا به باشگاه پینت بال برسم.خیلی خیلی حال داد….از نبرد خودم راضی بودم.البته یکبار اسیر شدم.یکبار هم تیر خوردم.هنوزم جای تیر درد میکنه اندازه نارنگی باد کرده…از دیشب یخ گذاشتم ولی بهتر نشده یکی از بجه ها میگفت ۲سال پیش تیر خوردم هنوز اثرش مونده….بازی جالب بود تجربه جدیدی بود….حتما بازم میرم….

محک زدن خودت که توی میدون مبارزه میتونی از خودت دفاع کنی میتونی حمله کنی میتونی یارت رو پوشش بدی…..طبق استراتژی پیش بری…خی لی باحال بید.

امشب قراره خواهری و هادس بیان خونمون تولد شووره.بهش نگفتم.امیدوارم شب خوبی کنارهم داشته باشیم اگه خونمون بزرگ بود میخواستم واسش مهمونی بگیرم…

آخرهفته

شنبه, ۱۱ آذر, ۱۳۹۱

۵شنبه شب قرار شد شومار بیاد.زنگ زدم خاله جون رو هم گفتم بیان.از چندین برنامه وتصمیم درنهایت قرار شد بنیه مرغ درست کنم.نشد که عکس بگیرم از غذا.ساعت حدود۸ بود که اومدن.شومار واسه تولد شوور که نزدیکه یه دسته گل خوشگل اوورد.ازهر دری گپ زدیم و خیلی خوش گذشت.ساعت ۱ بود که رفتن.شوور رسوندشون.منم تو این زمان ظرفارو شستم.یه چای واسه خودم ریختم با شیرینی بهشتی که عاشقشم نوش جان کردم.

شوور اومد خوابشم نمیومد فیلم رو واسه بار چهارم گذاشت که تماشا کنه ولی عین دفعات قبل وسط فیلم خوابش برد.منم که از زیرنویس فیلم خوشم نیومد اصلا ندیدمش.رفتم تو فیس بوک و گشتم دنبال دوستان قدیمی.یه دوستی داشتم دوران دانشگاه که خیلی تمایل دارم مجدد باهاش ارتباط بگیرم.ظاهرا توی  kl  با دخترش و برادرش زندگی میکنه از همسرش جدا شده ……….

جمعه ساعت ۱۳ بود که بیدار شدیم.صبونه مختصری خوردیم.شوور رفت که کولر رو سرو سامون بده که سال آینده به مشکل نخوریم.یعنی ما سال آینده کجاییم؟تو همین خونه؟توهمین شهر؟با همین شرایط؟……..نمیدونم………..

منم تصمیم گرفتم واسش هویج پلو درست کنم که هوس کرده.سی دی عقده مادرخواهی از سهیل رضایی رو گذاشتم که خیلی زیاد مطالبش جالب وشنیدنی هستش..توآشپزخونه مشغول شدم.ساعت ۶بود که ناهار و شام رو باهم خوردیم.حوصله کامپیوتر نداشتم.یه کم با گیم گوشیم مشغول شدم….

شوور ساعت ۱۰ بود هوس قاقا کرد ذرت مکزیکی درست کردیم زدیم بر بدن.یه برنامه ای رو میخواستیم دانلود کنیم هر کار کردیم نشد.هادس به داد برس.

میخواستم تولد شوور تنها نباشیم بگم مامانش اینا بیان ولی اونام امروز میرن.امروز زنگ زدم بگم خالم اینا تواین هفته بیان دور هم باشیم که دخترخالم گفت توبیا.حالا قراره فردابرم اونجا.واسه سه شنبه عصری هم هماهنگ کردم با دوستام بریم کافی شاپ…

یه کمی به اوضاع آشپزخونه سروسامون دادم.حالا هم برم کتاب بخونم تا شوور بیاد

 

 

 

 

تعلیم

چهارشنبه, ۸ آذر, ۱۳۹۱

بعدازظهر با شوور رفتیم شهروند محل خرید.۲تا نایلون خریدشد۸۰۰۰۰ت.خیلی دور نیست وقتیکه میرفتیم شهروند یک سبد پر خرید میکردیم شاید۱۰۰ت میشد!!چه باید کرد.چه خواهد شد….

شب رفتیم خونه خواهری.کدبانو داشت یخچال تمیز میکرد.کار سختیه…..

هادس شام واسمون مرغ سوخاری کرد با نوشیدنی مخصوص زدیم بر بدن.هادس هم ذخیره فیلم وسریالش ته کشیده…قراره هارد سفارش بدیم….

دیروقت بودبرگشتیم خونه.حوصله کارکردن نداشتم …

امروز صبح از خواب که بیدار شدم کارامو کردم بعداز ظهرم رفتم آرایشگاه سر وصورتی صفا دادم.ازون جا رفتم کلاس ولی به ترافیک خوردم دیر رسیدم…مبحث امروز خیلی جالب بود.درخصوص رشد آرک تایپ جنگجو و عقده مادر خواهی بحث شد..یکی از تمرینات این دوره پینت بال هست که ثبت نام کردم واسه روز یکشنبه.اتفاق خوب دیگه اینکه یکی از بچه ها میخواد بره تعلیم قرار شد باهم بریبم فقط باید گواهینامم رو تمدید کنم.باید ازین کار بگذرم…باید امسال رانندگی کنم باید به این ترس تنبلی هرچیزی که هست غلبه کنم…

شومار امشب نیومد خونه ما احتمالا فردا ناهار میان.اول قرار شد فسنجون درست کنم ولی شوور گفت حوصله گردو پوست کندن وچرخ کردن نداره.شاید یه غذای راحت تر درست کنم که همون فرداصبح آماده بشه…

یه کار مهم تو فیس بوک دارم امشب انجامش میدم…

 

 

تعطیلات

سه شنبه, ۷ آذر, ۱۳۹۱

قرار بود ۵شنبه صبح زود از شهر خارج شیم که به ترافیک نخوریم.شب قبل موفق نشدیم بنزین بزنیم صبح سر راه رفتیم پمپ بنزین.منتظر بودیم که متوجه شدیم سیستم خراب شد و اونجا نشد که بنزین بزنیم.رفتیم یه ایستگاه دیگه که کلا پمپ بنزین تعطیل بود!!!!جای دیگه…خلاصه تا از شهر بزنیم بیرون شد ساعت۷٫حوالی امامزاده هاشم کمی ترافیک بود.واسه من که مناظر رو تماشا میکردم خوب بود ولی شوور خسته شد از کلاژترمز…

رسیدیم خونه شوخوار.درختای مرکبات توی حیاطشون بزرگ شده میوه ها آویزون خیلی خوشگل و دوست داشتنی…

امسال اتفاقی که واسه پرتقالا میوفته اینه که همون روی درخت هنوز درشت و رسیده نشدن کپک میزنن و میوفتن.واسه همین بناچار پرتقالارو زود چیدن…

پسر شوخوار از پسرای محل سیگارکشیدن یاد گرفته…دستمال کاغذی رو لوله میکنه لای انگشتاش اون یکی دستشم میذاره تو جیبش ژست میگیره و دود سیگارشو میده بیرون…

یه شب آقایون تصمیم گرفتن بهمون شیشلیک بدن پاستیل بود که به سیخ کشیده بودن …..شیشلیک همینه خوب ……..ما هم گفتیم خوب……

سفر خوبی بود خوش گذشت..قرار بود شنبه برگردیم که به ترافیک نخوریم ولی شوور طبق معمول برنامش عوض شدخلاصه ۲شنبه ظهر برگشتیم.تا برسیم تهران ساعت۴ بود.

رسیدیم یه خرده ساک وسایل رو جابجا کردیم و …..دکستر رو دانلود کردم تماشا کردم.خونمونم گرم نمیشد چرا نمیدونم…رفتم زیر پتو خوابم برد.همون جلوی لپ تاپ.شوور داشت ایمیلشو چک میکرد.

صبح متوجه نشدم شوور کی رفت سر کار.فردا قراره شومار بیاد اینجا.منم کلاس دارم امروز باید غذای فردارو آماده کنم.

امروز روز تلفن بود.باصدای زنگ تلفن خاله بیدار شدم.تعطیلات مهمون داشتن.پسرخالم هم با دوستاش رفته بودن جنوب.بعدش با زن دایی صحبت میکردم میگفت این چندوقت که اومدیم خونه جدید(خونشون آپارتمان شده و کوچیکتر از قبل)هر روز یاد تو میکنم که تو اون آشپزخونه کوچیک چجوری غذا درست میکنی مهمون دعوت میکنی…ولی من معتقدم اگه مهمون داری رو دوست داشته باشی و با میل خودت ازشون پذیرایی کنی هیچ سختی اذیتت نمی کنه.لذت هم می بری…واینکه قدیم آدما ناچار بودن بدون برنامه و میل خودشون و حتی اجبار برای پذیرایی از کسایی که دلشون نمیخواست تن بدن به هر مشقتی…

من الآنشم خیلی خوشم نمیاد از مهمون ناخونده یا بدون هماهنگی کسی بخواد وارد حریم من بشه چون یه وقتا کاری هم ندارم ولی خلوت خودمو میخوام….واسه خودم باشم راحت و بی ملاحظه.

 

 

 

 

 

 

0

پذیرایی

چهارشنبه, ۱ آذر, ۱۳۹۱

امروز اینطوری گذشت.کلاس خوب بود عالی نبود ولی عوضش پذیرایی عالی بود.ساندویچ سوسیس بندری واسمون درست کرده بودن آقایون کلاس.محشر.از مال خواهری هم بهتر.(خواهری تو این قسمت رو نبین)

شوور اومد دنبالم رفتیم خونه خواهری یه بسته داشتم بهش بدم ببره واسه مامان اینا.برگشت ۱٫۵ ساعت تو راه بودیم.ایام محرم تهران همه خودجوش دسته راه میندازن نه هماهنگی-نه اطلاع رسانی…..هر دسته ۱۰نفربودن شاید نصفشونم بچه.اختیار خیابونا دستشون.باکدوم مجوز؟!خداعالمه…

رسیدیم خونه.مشغول جمع کردن ساک سفر شدم.شوور هم شامی خورد و وسائل خودشو جمع کرد…تاهمین حالا که نشستم پست رو بذارم.

امممممممممیدوارم فردا ترافیک نباشه.قراره ساعت ۵٫۵ حرکت کنیم.


| ترجمه به فارسی |