بایگانی: ‘دیالوگهای پرسفون با خودش’

چه بایدکرد؟

یکشنبه, ۱۰ آذر, ۱۳۹۲

دارم چندتا فیلم که زیرنویساشو ندارم دانلود می کنم.از صبح کارامو کردم.نشستم واسه خونه جندتا سایت دکوراسیون رو بررسی کردم.بنظرم اومد حس خوبی دارم وقتی این سایتارو تماشا می کنم.انگار که حس خوبی از نو کردن یک مکان بهم دست میده.خواستم فکر کنم که برم این رشته رو بخونم.ترس اومد سراغم.نمی دونم این ترس کی ازمن دورمیشه.این چه والد سختگیریه که در وجودم ریشه کرده.؟احساس فلجی بهم دست میده اَاَاَاَاَاَاَه ه ه ه ه
سایتای دانشگاه آزاد و پردیس رو چک کردم.ولی دلشوره گرفتم بدجور.بغض دارم بدموقع است بارونم میآد شوور هم فردا صبح زود کارداره.نمیتونم برم دور بزنم.دلم میخواد ازخونه برم بیرون.دلم میخواد یه جای بازباشم جیغ بزنم….
تاجاییکه یادمه اینواواسط هفته پیش نوشتم.۱ یا ۲شنبه شب

 

امروز برکدامین پله قدم گذاشتید؟

یکشنبه, ۵ آبان, ۱۳۹۲

 

نمی خواهم انجامش بدم(می خوام)

نمی تونم انجامش بدم(می تونم.حوصله ندارم)

می تونم انجامش بدم

سعی می کنم انجامش بدم

می تونم انجامش بدم

انجامش می دم

آره،انجامش دادم

من کِی پله م تثبیت می شه نمی دووووووووووووووووووووووووووووووووونم

 

چی میشه

یکشنبه, ۵ آبان, ۱۳۹۲

دوباره احساس بدی به خودم پیدا کردم.انگاری دارم افسرده میشم.اصلا حالم خوب نیست.خوبه که مرجان هست.دلم یه حرکت بزرگ می خواد.از یکنواختی و بطالت خسته شدم.دلم می خواد بِکَنم از همه چیز و همه کس.دلم می خواد از زیرصفر شروع کنم.کی سردرگمی من تموم میشه نمی دونم.۳۵ سالمه و هنوز بلاتکلیف دور خودم می چرخم.حالم بده احوالم بده.کاش کسی بود که آدم هرچی هرچی هرچی تو دلش بود بهش می گفت.از زور سکوت به حالت تهوُع رسیدم.از دست خودم شاکی ام.کاش منم مثل بقیه آدما سرکلاسا حرفامو می زدم.

شهربازی

پنجشنبه, ۲ آبان, ۱۳۹۲

دلم شهربازی می خواد.
سیس کجایی؟شوور منو نمی بره.تو همیشه پای ارم رفتن هستی.
میخوام رنجر سوار شم.
امروز یه جور دسر شکلاتی درست کردم و ریختم تو قالب خوشگلم که سیس واسه تولدم خریده

تا ۳نشه بازی نشه

جمعه, ۵ مهر, ۱۳۹۲

این پست رو جمعه موفق نشدم بذارم و حالا مصادف شد با تماشای فیلم لیست آرزوها.مثل اینکه باید بذارمش و اعلام کنم که به خودم قول داده باشم.

(جالبه.هفته پیش سرکلاس استاد گفت فیلم لیست آرزوها رو ببینین و الآن شبکه gem داره نشون میده.فیلم با مفهومیه.
واقعا آدما یه وقتا از ترس مردن به جای زندگی مردگی میکنن.ولی وقتی بهمون اعلام میشه چندوقت دیگه آخرشه قدرت ریسکمون بالا میره.)

جمعه غروب واسم دلگیر بود.تابستون گرماش بده ولی روزای بلندشو دوست دارم.

برنامه هایی تو سرم دارم که تمرین نه گفتن یکی از اوناس.وقتی دوره های TAرو گذروندم فکر میکردم خیلی خوب شده اوضام درست شده…ولی هنوز کلی کار دارم اول راهم.

وقتی نمی تونی نه بگی،آدما ازت متوقع میشن.
وقتی نمی تونی نه بگی،آدما ازت دلخور میشن.
وقتی نمی تونی نه بگی،واسه خودت زندگی نمی کنی
وقتی نمی تونی نه بگی،درگیر خواسته های دیگران میشی
وقتی نمی تونی نه بگی،تایم بیکاریتو واست برنامه می ریزن.
وقتی نمی تونی نه بگی،مرزی نداری آدما با دمپایی میان توخلوتت.خوب حق دارن!

وقتی تصمیم می گیری نه بگی،با شوک اطرافیان مواجه میشی
وقتی تصمیم می گیری نه بگی،افراد ناآگاه ناخواسته واست حس گناه ایجاد میکنن
وقتی تصمیم می گیری نه بگی،باید قوی باشی و عقب نشینی نکنی.
وقتی تصمیم می گیری نه بگی،طرد میشی.
وقتی تصمیم می گیری نه بگی،بهت لیبل های زیادی می زنن مثل خودخواه،جوگیر…

حتما تو یه پست درمورد نه گفتن و …توضیحات جامعی میدم.خلاصش اینکه اکثر آدما مخصوصا تو ایران این مشکل رو دارن.

مرسی مرجان….یکی از بهترین اتفاقات زندگیم آشناییم با تو بوده.
توئی که مرزگذاری رو واسم تعریف کردی
توئی که مرزمسئولیت پذیری رو واسم روشن کردی
توئی که بودن حس گناه و عذاب وجدان در وجودم رو بهم نشون دادی
توئی که منو با خودم مواجه کردی….

پر کردن اوقات شب بیداری

چهارشنبه, ۳۰ مرداد, ۱۳۹۲

۲-۳ شبه شبادوباره دیر میخوابم.صبحها دیر بلند میشم.مدتی بود درست شده بودم.

دارم جزوه آشپزیمو با آموزه های جدید word اصلاح می کنم.آگهی های مسکن همشهری رو هم واسه دلخوشی خودم چک می کنم.این آقای شوور که معلوم نیست برنامش چیه…

فردا cc و دکستر میان پیشمون.سیس مرغ ربی خواسته .خوبه. پیشنهاد راحتی داده.

امروز جلسه پنجم کلاس رو رفتم…خوب بود.

امیدوارم این شب بیداری از سرم بیفته.

چَکّار کنم؟

چهارشنبه, ۲۳ مرداد, ۱۳۹۲

کلی نوشتم……..همه ش پاک ک ک ک ک شد.

حوصله م سر رفته…

تنها با خودم

یکشنبه, ۲۳ تیر, ۱۳۹۲

شوور خوابش برد.این روزا شوور دیر میادخونه.خیلی خسته س.ماه رمضونم هست واقعا کارخسته کننده شده وانرژی زیادی ازش میگیره.مطمئنم که دیگه سر کار توجهی به ورم پاش نداره .قرار شد فردا شب بریم اورژانس یه نگاهی به زخم پاش بندازن.امیدوارم مشکلی نمونده باشه.

امشب خواهرزادش زنگ زده بود خبرشو بگیره پسر شیرینیه.فسقلی داشت دائی شو ارشاد میکرد.چرا کلاه سرت نبود.خیلی کارت خطرناک بود…

خودم نسبتا اوضام روبراهه.یه کارایی باید واسه خودم میکردم که خوب پیش رفتن و حس خوبی بهم دادن.خواب آرومی دارم.درونم آروم شده.فقط چندتا کار تعویقی دارم که باید انجامشون بدم.

امروز خاله تماس گرفته بود که شماره دکتر قلب وعروق واسه شوور بهم بده.فشار بالاش باید بررسی و تنظیم بشه.

با همکلاسی سابقم چند روز پیش تماس گرفتم که توی دفتر معماریش واسم کاری جور کنه ولی دفترشو جمع کرده قرار شد منتظر تماسش باشم که واسم پیگیری کنه……..امسال خیلی دوست دارم برم سر کار.

این ماه کار شوور تموم بشه قصد دارم برم از بازار فرش پشم بگیرم واسه خودم پتو ببافم این هدیه رو باید به خودم بدم واسم یادگاری از جوونی بمونه.

اپیزود جدید dexter رو دیشب دیدم.سریال جالبیه که با اطمینان نمیشه گفت آخرش چی میشه.چند تا حدس میشه زد ولی ….

خیلیییییی  شبیه سریالای داخلیه.!که البته چند سالیه نمی بینم.مگه نه؟

تا یک ساعت دیگه دخترخالم پرواز داره.سفر ۴۰ روزه با دخترش به ایران داشت.چه زود گذشت.امیدوارم سفرشون بی خطر باشه.

عدم توجه

جمعه, ۱۴ تیر, ۱۳۹۲

شوور ساعت ۶ اومد خونه.غذاشو خورد.یهو متوجه شد که پاش ورم کرده.موقع تصادف علاوه بر سرش پاش هم خراش برداشته بود.تا اون موقع درد نداشت.

رفتیم بیمارستان جم.دکتر احتمال عفونت داد و سونوگرافی نوشت.آنتی بیوتیک قوی تری بهش داد و ۲روز استعلاجی.برعکس این روزا کارش زیاده و طوری که باید خودش انجام بده .گفت اگه با استراحت بعد ۲ روز بهتر نشه باید بستری و تحت نظر باشه تا آنتی بیوتیک وریدی بگیره…

جالب اینجاست که همه توجهات به سمت چشم و سرش بود و همه غافل شدن از یک زخم کوچک روی پا که اینطور مشکل ساز شد.

 

سپاسگزار باش!!!

جمعه, ۱۴ تیر, ۱۳۹۲

۴شنبه شب بود.منتظر بودم شوور بیاد.این روزا دیر از سر کار میاد.ساعت ۹ اومد.در رو که وا کرد وحشت کردم.صورتش پر خون بود.یه تصادف کوچیک ولی پر ماجرا.سریع رفتیم بیمارستان آراد که بهمون نزدیکه.جای زخمشو که بالای ابروش بود پانسمان کردن.ازون مهمتر شد قضیه فشار خونش.فشارش بالا بود.یه ساعتی استراحت کرد تا فشارش تنظیم بشه. بعد قرار شد بخیه بزنن.چسب سوچور نداشتن.چون دیده بودم که جای بخیه معمولی تمیز نمیمونه و روی صورتش هم بود بهمون گفتن اگه میخواین کار تمیزی بشه برین بیمارستان ۱۵خرداد.

رفتیم اونجا.فوق تخصص آنکال بعد از مدتی اومد.فکر کنم زده بودنش که از خواب بیدار بشه…

فقط از ما پرسید چی شده.ماگفتیم لازم نیست جای زخم رو خودتون ببینین؟نمیدونم چی پرسید چی شنید چی فهمید….فقط دیدم یک صفحه کامل مفصل توی پرونده نوشت و گفت فردا بیاین موقع زدن بخیه پانسمان رو باز میکنم.الآن اذیت میشی.!!گفتم آقای دکتر تا فردا جای اسکار جوش نمی خوره؟….نه تا ۱۰ روز هم جوش نمی خوره!!!!!!!

صبح ساعت ۹ رسیدیم بیمارستان.بعداز ۲ساعت بلاتکلیف نشستن گفتن چرا از ریه عکس ندارین؟!!!

گفتیم کسی نگفت.خلاصه کارای لازم انجام شد و تازه اقدامات بستری رو شروع کردن و منم نمیتونستم بمونم.رفتم خونه خاله که تو همون خیابونه.

ساعت ۳ بود شوور خبر داد دارم میرم اتاق جراحی.خاله هم اومد سریع رفتیم برده بودنش توی اتاق.حدود۱-۱٫۵ساعت نشستیم.

شوور اومد و گفت همون دکتر دیشب اونجا بود.پانسمان رو باز کرد و گفت مشکلت چیه.جای زخمی نیست جوش خورده نیاز به بخیه نداره.چسب سوچور زد.شوور بهش گفته بو ما که به شما دیشب گفتیم زیر پانسمان رو چک کنین شما گفتین نیاز نیست.پزشک محترم جواب داده بودن اگه چیزیت شده بود خوب بود….برو خدا رو شکر کن.

شاکر بودن یه بحثه اهمال کاری اکثر پرسنل بیمارستان بحثی جداگانه س…

خلاصه این که ساعت حدود ۶ بود از بیمارستان اومدیم بیرون چون روز جمعه بود و واحد ترخیص هم تعطیل بود بیعانه ای هم جهت خروج پرداخت نمووودیم.

 


| ترجمه به فارسی |