بایگانی: ‘عمومی’

جمعه, ۵ مهر, ۱۳۹۲
  •  مادامی که خوشبختی بیرون از وجود ماست در غفلتی مایوسانه هر لحظه در حال خلقت جهنم و در اظطراب از دست دادن بهشت خویشیم .
  • درباره چیزی که دوستش دارید این نگرش را داشته باشید که من فلان چیز را دوست دارم اما بدون آن هم می توانم خوشبخت باشم.اگر جرات ازدست دادن چیزی را پیداکنیم ضرورت آن اتفاق ازبین می رود و آن چیز را ازدست نمی دهیم.

پذیرش

جمعه, ۵ مهر, ۱۳۹۲

پرسیدم:

چطور، بهتر زندگی کنم ؟

با کمی مکث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

وبدون ترس برای آینده آماده شو.

ایمان را نگهدار وترس را به گوشه ای انداز.

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم ، آخر…. ،

او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی … ، قشنگ اینست که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

کوچک باش و عاشق … که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد …

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید،آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد .شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو … ، مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به … ،

که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد :

زلال باش …. ،‌ زلال باش …. ، فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ، زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست.

به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش نگاه ندارد

به دستانت بیاموز که هر گلی ارزش چیدن ندارد

به دلت بیاموز که هر عشقی ارزش پرورش ندارد

در دنیا فقط ۳ نفر هستند که بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را بر طرف میکنند، پدر و مادرت و نفر سومی که خودت پیدایش میکنی.مواظب باش که از دستش ندهی و بدان که تو هم برای او نفر سوم خواهی بود.

هیچگاه عشق را با محبت، دلسوزی، ترحم و دوست داشتن یکی ندان، همه اینها اجزاء کوچکتر عشق هستند نه خود عشق.

 

 

قبول دارین؟

جمعه, ۵ مهر, ۱۳۹۲

از: خدا

به : تو

تاریخ : امروز

 

خودترفرنس نامه :

زندگی، من خدا هستم .امروز می خواهم به تمامی مشکلات تو رسیدگی کنم به کمک تو هم نیازی ندارم پس روز خوبی داشته باشی.

من دوستت دارم و بخاطر داشته باش وقتی شرایط بنحوی هستند که تو نمی تونی از پس مشکلاتت بربیای اصلا سعی نکن که خودت پی راه حل باشی بلکه اونها رابه عهده خداوند بگذارزمانش که برسد خودم رسیدگی می کنم تمامی مشکلات حل می شوند اما در زمانی که من تعیین می کنم نه زمانیکه تو می خواهی .

وقتیکه مشکلت رو پیش من می فرستی دیگه دلیلی برای نگرانی نیست بجای نگرانی روی چیزهایی تمرکز کن که الان توی زندگیت داری امروز یک روز خوب خواهی داشت خدا اکنون تلاش و دست و پازدنت رو دیده و دستور میده که دیگه تموم شه برکت خداداره به سمتت می آد

 

؟؟

جمعه, ۵ مهر, ۱۳۹۲

امروز ۲بار یه مطلبی رو نوشتم ولی موفق نشدم پستش رو  بذارم!!

قدرت درونگراها

جمعه, ۵ مهر, ۱۳۹۲

 

این مقاله فوق العاده تاثیرگذاره.لااقل واسه من خیلی پیام داشت.

سخنرانی سوزان کین
علیرضا مجیدی/یک پزشک ۹شهریور
وقتی ۹ ساله بودم، برای اولین بار اردوی تابستانی رفتم، مادرم ساک سفرم را پر از کتاب کرد، کاری که برای من یک کار کاملا طبیعی‌ بنظر می‌رسید. در خانواده من، خواندن مهمترین کار گروهی بود، ممکنست ازنظر شما ضد اجتماعی به نظر برسد، ولی برای ما واقعا یک روش متفاوت برای اجتماعی بودن بود.
شما در همان حین که گرمای بدن خانواده‌تان را که کنارتان نشسته‌اند را حس می‌کنید، همزمان آزادید که در سرزمین رؤیاها، در ذهن خودتان قدم بزنید. ایده من این بود که اردو هم مثل همین خواهد بود!
من یه تصویری داشتم از ۱۰ تا دختر که در کابین قطار نشسته‌اند و با لباس‌خواب‌های همشکلشان به آرامی کتاب‌ می‌خوانند.

اردو بیشتر شبیه یک پارتی بود. همان روز اول مشاورمان همه ما را جمع کرد و به ما شعاری را یاد داد و خواست هر روز در تمام طول تابستان، تکرارش کنیم، شعاری که می‌خواست پر سر و صدا و بانشاط باشیم.
من تا جایی که می‌توانستم، این شعار را همراه با بقیه تکرار کردم و منتظر وقتی می‌شدم که بتوانم به کناری بروم و کتاب‌هایم را بخوانم. ولی اولین باری که من کتاب‌هایم رو از ساکم در آوردم، پرطرفدارترین دختر خوابگاه سمت من آمد و و از من پرسید «چرا اینقدر آرامی؟» دومین باری که من کتابم را باز کردم، مشاور، با حالت نگرانی در چهره‌اش سمت من آمد و نکاتی را درباره جَو اردو را تکرار کرد و گفت همه ما باید سخت تلاش کنیم که اجتماعی باشیم.
من کتاب‌هایم را کنار گذاشتم، و داخل ساک قرار دادم و زیر تختخوابم گذاشتم، آنها تمام تابستان را همان ‌جا بودند. یک جورایی برای این کار احساس گناه می‌کردم. احساس می‌کردم که کتاب‌ها یک جوری به من احتیاج دارند، و آنها دارند من را صدا می‌زنند و من رهابشان کرده‌ام. آن ساک را تا آخر تابستان که دوباره کنار خانواده‌ام برگشتم، باز نکردم.
خب، من این داستان را راجع به اردوی تابستانی گفتم. می‌توانستم ۵۰ حادثه دیگر در زندگی‌ام شبیه همین مورد را هم بازگو کنم. در همه این مواقع، اشخاصی بودند که به من گوشزد می‌کردند که موجودیت آرام و درونگرای من لزوما مسیر درستی برای ادامه راه زندگی‌ام نیست، و اینکه من باید تلاش کنم که بیشتر خودم را برونگرا نشان بدهم. من همیشه در اعماق وجودم احساس می‌کردم که این توصیه اشتباه است و درونگراها همانطور که هستند، خیلی عالی هستند. ولی برای سال‌ها من این بینش را انکار کردم، و درست به همین خاطر، یک وکیل در وال‌استریت شدم به جای اینکه نویسنده بشم، کاری که همیشه آرزوش رو داشتم، بخشی از این اتفاق به این خاطر بود که من نیاز داشتم که به خودم ثابت کنم که می‌تونم شجاع و مدعی باشم. وقتی که می‌خواستم که یک شام خوب با دوستانم صرف کنم، همیشه به بارهای شلوغ می‌رفتم . من این انتخاب‌های نفی‌خودی رو اینقدر واکنشی انجام می‌دادم، که حتی نمی‌فهمیدم که عامدانه انتخابشان می‌کنم.
این چیزی است که خیلی از درونگراها انجام می‌دهند، و این مسلما به ضرر خود ماست، ولی به ضرر همکارانمان و جامعه‌مان هم هست و حتی می‌شود با اندکی غلو گفت که این به ضرر جهان هم هست. چون وقتی که مسئله خلاقیت و رهبری پیش میاد، ما نیاز داریم که درونگراها آن کاری رو بکنند که در آن توانمند هستند.
یک سوم تا نیمی از جامعه درونگرا هستند. یعنی حتی اگه شما خودتان هم برونگرا باشید، دست‌کم یکی از همکاران، یا همسر یا یکی از بچه‌های شما درونگراست. همه این افراد، هدف این تبعیض هستند که در جامعه ما خیلی ریشه‌دار و واقعی است. همه ما از سنین خیلی کم،‌ این تبعیض را درونی می‌کنیم.
اکنون برای اینکه این تبعیض را به خوبی ببینید شما باید بفهمید که درونگرایی چیست. درونگرایی با خجالتی بودن تفاوت دارد. خجالتی بودن درباره ترس از قضاوت جامعه است. درونگرایی بیشتر درباره این است که چطور شما به محرک‌ها از جمله محرک‌های اجتماعی پاسخ می‌دهید. برونگراها واقعا به دنبال مقدار زیادی از محرک‌ها هستند، در حالی که درونگراها وقتی بیشترین احساس زندگی و آماده‌ترین حالت و بیشترین قابلیت را دارند که در جایی آرام‌تر و محیط کم سر و صداتری هستند. نه! همیشه این چیزها مطلق نیست، ولی بیشتر اوقات صحیح هستند. کلید اینکه قابلیت‌های خودمون رو بیشینه کنیم این است که خودمان رو در مناطقی از محرک‌ها بگذاریم که برای ما بهینه هستند.
ولی در حال حاضر جاهای زیادی را می‌شود مثال زد که این تبعیض در آنها اعمال می‌شود. مهم‌ترین آنها مؤسسات ما، مدارس و محل‌های کار ما هستند که بیشتر برای برونگراها طراحی شده‌اند و برای پاسخ به نیاز برونگراها که همان دستیابی محرک‌های زیاد باشد. و الان ما این سیستم عقیدتی را داریم که من به آن تفکر گروهی جدید می‌گویم، سیستمی که می‌گوید خلاقیت و بازدهی از عمدتا حاصل یک کار گروهی باید باشد.
در کلاس‌های درس سابق بر این، دانش‌آموزان به ردیف می‌نشستند، ولی درحال حاضر، کلاس معمولی، چند میز دارد که کنار هم چپیده شده‌اند و چهارتا هفت محصل، همگی روبروی هم می‌نشینند و همه بچه‌ها مشغول انجام کارهای گروهی بی‌شمار هستند. حتی در موضوعاتی مثل ریاضیات یا نویسندگی خلاق، که شما فکر می‌کنید، یک فرد به پرواز فکری تکی نیاز دارد، الان از بچه‌ها انتظار دارند که مثل اعضای یک کمیته کار کنند! و اگر بچه‌هایی پیدا شوند که ترجیح بدهند تنها کار کنند، آن بچه‌ها معمولا خارجی در نظر گرفته می‌شوند یا بدتر، یک مورد مشکل دار! اکثریت گزارشات آموزگاران براین باور تنظیم می‌شوندکه دانش‌آموز ایده‌آل،یک دانش‌آموزبرونگراست، با اینکه درونگراها معمولا نمرات خوبی می‌گیرند و آگاه‌تر هم هستند.
خب، چیزی شبیه همین درباره محیط کار هم صدق می‌کند. اکنون، اکثریت ما در اتاق‌های باز و بدون دیوار کار می‌کنیم، جایی که ما در برابر سر و صدا و نگاه‌های مداوم همکارانمان هستیم و وقتی که صحبت از سرگروهی و رهبری می‌شود، درونگراها مدام برای موقعیت‌های رهبری رد می‌شوند، حتی با اینکه درونگراها بیشتر مراقب هستند، و خیلی کمتر احتمال داره که ریسک‌های بزرگ بکنند.
یک تحقیق جالب توسط آدام گِرانت در مدرسه وارتن نشان داد که رهبران درونگرا اغلب خروجی بهتری از برونگراها دارند، چون وقتی که آنها کارکنان بیش‌فعال را رهبری می‌کنند، خیلی بیشتر امکانش هست که اجازه بدهند آن کارمند ایده‌اش را پی بگیرد.
در واقع، تعدادی از رهبران تأثیرگذار در تاریخ، درونگرا بودند. من چند تا مثال براتون می‌زنم. الینور روزوِلت، روزا پارک، گاندی — همه این آدم‌ها خودشان را آرام و با لحن نرم و حتی خجالتی معرفی می‌کنند و همه آنها در مرکز توجه عموم بودند، با اینکه هر ذره از تنشان می‌گفت که اینکار را نکنند.

آنها نیروی خاص در درونشان داشتند، مردم احساس می‌کردند که این رهبران سکاندار هستند، نه به این دلیل که از فرمان دادن به بقیه لذت می‌بردند و نه به خاطر لذت دیده شدن؛ آنها آنجا بودند چون هیچ چاره دیگری نداشتند، چون آنها به انجام کاری که معتقد بودند درست است، جذب شده بودند و باور داشتند.
همه ما در یک نقطه‌ای از طیف درونگرا/برونگرا قرار داریم، کارل یونگ، روانشناسی که اولین بار این اصطلاح را وضع کرد،‌ گفت که چیزی مثل یک درونگرای کامل یا یک برونگرای کامل وجود ندارد، بعضی آدم‌ها سرراست، وسط طیف درونگرا/برونگرا هستند، و ما به این آدم‌ها میانه‌رو می‌گوییم و من اغلب فکر می‌کنم که آنها بهترین‌ چیز در دنیا را دارند، ولی خیلی از ما خودمان را درونگرا یا برونگرا می‌دانیم.
وقتی روانشناسان به زندگی آدم‌های خیلی خلاق نگاه می‌کنند، چیزی که پیدا می‌کنند اینست که آنها آدم‌هایی هستند که درتبادل ایده‌ها و رشد دادن ایده‌ها خیلی خوب هستند، ولی آنها یک رگه اصلی از درونگرایی هم در خودشان دارند.
بدین دلیل است که تنهایی اغلب جزء خیلی مهمی از خلاقیت است. داروین پیاده‌روی‌های طولانی و تنها در جنگل‌ می‌کرد و دعوت‌های شام را قویا رد می‌کرد. تیودور گیسِل، معروف به دکتر سوس، بسیاری از دستاوردهای شگفت‌انگیزش را در اتاقی تنها در بُرجی در پشت خونه‌اش در لِهولای کالیفرنیا خلق کرد. او در حقیقت می‌ترسید که با کودکانی که کتابهایش را می‌خواندند، ملاقات کند، می‌ترسید که آنها انتظار داشته باشند که یک شخصیت شبیه بابانوئل ببینند و با دیدن شخصیت تودار او مأیوس بشوند. استیو وُزنیاک اولین کامپیوتر اپل را اختراع کرد در حالی که تو چهاردیواری خودش در هیولت-پکارد، جایی که آن زمان در آن کار می‌کرد، نشسته بود، او گفته است که هرگز چنین متخصصی در زمینه کارش نمی‌شد اگر او اینقدر درونگرا نبود که یا وقتی که داشت بزرگ می‌شد، خانه را ترک می‌کرد.

همه اینها به معنی انزاطلبی و قطع همکاری نیست، در مثال ما، استیو وُزنیاک و استیو جابز کنار هم قرار گرفتند تا شرکت اپل را پایه‌گذاری کنند. ولی در عین حال باید دانست که تنهایی مهم است و برای بعضی از مردم در حکم هوایی است که آنها تنفس می‌کنند. در واقع، ما قرنهاست که قدرت بالای تنهایی را می‌شناسیم، فقط به تازگی ما به طور عجیبی در حال فراموشی آن هستیم.
اگر به اکثر دین‌های اصلی جهان نگاه کنید شما جستجوگرها را می‌بینید: موسی، عیسی، بودا، محمد، همگی جستجوگرانی بودند که به تنهایی به طبیعت و حیات‌وحش میرفتند، جاهایی که الهامات و تجلی‌های عمیقی دارند که با خودشان به بقیه جامعه باز می‌گردانند. خب، بدون بیابان، هیچ الهامی هم نیست!
مشخص شده‌است که ما نمی‌توانیم بین گروهی از آدم‌ها باشیم، بدون اینکه به طور غریضی نظرهای آنها را تکرار و تقلید نکنیم. حتی در مورد چیزهای جزئی و شخصی مثل اینکه شما به چه کسی تمایل دارید، شما شروع به تقلید از عقاید آدم‌های اطراف خودتان می‌کنید بدون اینکه حتی بفهمید که دارید این کار را می‌کنید.
و گروه‌ها هم از نظر مسلط‌‌‌ترین و کاریزماتیک‌‌ترین شخص در گروه پیروی می‌کنند، ممکن است هیچ تناسبی بین اینکه بهترین سخنران باشید و اینکه بهترین ایده‌ها را داشته باشید وجود نداشته باشد. ممکن است که شما از آدمی با بهترین ایده‌ها پیروی کنید، ولی ممکن هم هست که نه.
آیا شما واقعا می‌خواهید این امر را به دست شانس بسپارید؟
بهتر این است که همه کسی به دنبال کار خودشان بروند، و ایده‌های خودشان را تولید کنند، رها از مزاحمت‌های دینامیک گروهی، و بعد همه دور هم جمع شوند به عنوان یک تیم و در یک محیط مدیریت‌شده مناسب با هم گفتگو کنند و با هم پیش بروند. پس چرا ما اینقدر اشتباه می‌کنیم؟چرا ما مدرسه‌ها و محیط‌های کاری مان را اینطور می‌چینیم؟ و چرا ما اینقدر به درونگراها بخاطر اینکه می‌خواهند که برای مدتی در خلوت خودشان باشند، اینقدر احساس گناه تلقین می‌کنیم؟
یک پاسخ در اعماق تاریخ فرهنگی ما ریشه‌ دارد. جوامع غربی، و بخصوص امریکا، همیشه آدم‌های کاری را بر آدم‌های اهل تفکر ترجیح داده‌اند. ولی به نقل از تاریخ‌دان‌ها، در روزهای آغازین آمریکا، ما در فرهنگ ویژه‌ای زندگی می‌کردیم که در آن هنوز، ارزش آدم‌ها را در خود درونی‌شان و درستکاری اخلاقی‌شان می‌دانستیم. و اگر به کتاب‌های خودآموز از آن دوره نگاه کنید، همه عنوان‌هایی مثل این داشتند «شخصیت، اصیل‌ترین چیز در جهان.» و شخصیت‌های نمونه آن مثل آبراهام لینکن بودند که به خاطر افتادگی و فروتنی‌اش ستایش می‌شد. رالف والدو اِمِرسون از او به عنوان «مردی که با برتری‌اش تو را نمی رنجاند.» یاد می‌کند.
ولی بعد ما به قرن بیستم رسیدیم و وارد یک فرهنگ جدید شدیم که تاریخ‌دانان آن را فرهنگ شخصیت می‌خوانند. اتفاقی که افتاد این بود که ما اقتصاد کشاورزی را به جهان تجارت‌های بزرگ تکامل دادیم، ناگهان مردم از روستاها به شهرها حرکت کردند و به جای اینکه در کنار آدم‌های که همه زندگی می‌شناختنشان، کار کنند، حالا مجبور بودند که خودشان را بین گروهی از آد‌م‌های ناشناس ثابت کنند. خب، کاملا قابل درک است که ویژگی‌هایی مثل جذبه و کاریزما ناگهان اهمیت یافتند. و مطمئننا کتاب‌های خودآموز تغییر کردند تا این نیازها را تامین کنند و اسم‌هایی شبیه این داشتند «چگونه در دوست‌یابی پیروز شوید و بر آدم‌ها تأثیر بگذارید» و شخصیت‌های نمونه‌اش تجار خیلی بزرگ بودند.جهانی‌ که ما اکنون در آن زندگی می‌کنیم، میراث این فرهنگ ماست.
همه اینها به این معنی نیستند که بگوییم مهارت‌های اجتماعی مهم نیستند، و من هم اصلا شما را به نابودی کار تیمی دعوت نمی‌کنم. همون دین‌هایی که بزرگانش را به تنهایی در قله کوه‌ها دعوت کرد، به ما عشق و اطمینان را آموزش می‌دهند. و مشکلاتی که ما امروزه با آن مواجهیم در زمینه‌هایی مثل علم و اقتصاد آنقدر وسیع و پیچیده‌اند که ما به یک ارتش از آدم‌ها نیاز داریم که دور هم جمع شوند و با همکاری با هم آنها را حل کنند. ولی من می‌گویم اگه آزادی بیشتری به درونگراها بدهیم تا خودشان باشند، احتمال بیشتری دارد که آنها راه‌حل منحصر به فردشون را برای این مشکلات پیدا کنند.
حالا من می‌خوام که محتویات ساکم را به شما نشان بدهم. فکر کنید چه دارم؟ کتاب! من یک ساک پر از کتاب دارم. اینجا «چشمِ گربه» از مارگِت اتوود، اینجا یک رمان از میلان کوندرا و این هم «راهنمایی برای سردرگم‌ها» از مایمونیدیز. ولی اینها دقیقا کتاب‌های من نیستند. من این کتاب‌ها را با خودم آوردم چون که آنها توسط نویسنده‌های مورد علاقه پدربزرگ من نوشته شده ‌است.
پدر بزرگ من خاخام بود و همسرش مرده بود، او در یک آپارتمان کوچک در بروکلین تنها زندگی می‌کرد که وقتی که من بزرگ می‌شدم، بهترین جا در دنیا برای من بود ، از یک طرف به این خاطر که پر از حضور خیلی باوقار و آرام او بود و از طرف دیگر به این خاطر که پر از کتاب بود. منظورم اینه که واقعا هر میز و صندلی در این آپارتمان کاربری اولیه‌اش را از دست داده بود و به عنوان سطحی برای نگه‌داشتن پشته‌ای از کتاب‌ها استفاده می‌شد. مثل بقیه افراد خانواده من، محبوب‌ترین چیز در همه دنیا برای پدربزرگ من خواندن بود.
ولی او حاضران را هم دوست داشت، و می‌توانستید این عشق را در موعظه‌های هر هفته‌اش، طی ۶۲ سالی که خاخام بود، حس کنید. او میوه خواندن‌های هر هفته‌اش را بر می‌داشت و او این پرده‌های پیچیده منقوش از تفکر دیرینه و انسانی را می‌بافت و مردم از همه جا می‌آمدند تا سخنرانی او را بشنوند.
زیر این نقش تشریفاتی پدربزرگم‌، او خیلی فروتن و واقعا درونگرا بود، اینقدر که وقتی این موعظه‌ها را می‌خواند، با نگاه کردن به صورت همان حضار کلیسا مشکل داشت، با اینکه او ۶۲ سال بود که داشت حرف می‌زد، حتی خارج از جایگاه نیایش، وقتی که او را صدا می‌زنی که سلام کنی، او اغلب گفتگو را نیمه‌کاره تمام می‌کرد، از این می‌ترسید که وقت زیادی از شما را بگیرد. ولی وقتی در سن ۹۴ سالگی مرد، پلیس مجبور شد که خیابان‌های اطراف خانه‌اش را ببندد تا جمعیتی را که برای سوگواری او آمده بودند، جا دهد. و این روزها من تلاش می‌کنم که با روش خودم از مثال پدربزرگم بیاموزم.

بنابراین من جدیدا کتابی درباره درونگرایی منتشر کردم و حدود هفت سال طول کشید که بنویسمش. و برای من، آن هفت سال یک سعادت بزرگ بود، چون من می‌خواندم و می‌نوشتم، فکر می‌کردم و تحقیق می‌کردم. این نسخه من از ساعت‌های تنهایی پدربزرگم در کتابخانه‌اش بود. ولی الان، ناگهان کار من خیلی متفاوت است، کار من اینست که اینجا باشم و درباره‌اش حرف بزنم، درباره درونگرایی حرف بزنم! و این برای من خیلی دشوار است، چون با اینکه افتخار می‌کنم از اینکه الان اینجا با همه شما هستم، اینجا محیط طبیعی من نیست.
خب، من خودم را برای چنین موقعیت‌هایی به بهترین نحوی که می‌توانستم آماده‌ کردم. من درسال گذشته هر فرصتی که پیدا کردم سخنرانی عمومی را تمرین‌ کردم و اسمش رو «سال خطرناک حرف‌زدن»‌ گذاشتم! و این واقعا خیلی کمک کرد.
در پایان شما را دعوت به سه کار بکنم برای کسانی که این ایده یکسان با من را دارند:
اول: دیوانگی کار گروهی مستمر را پایان دهید. واقعا بس کنید! محیطهای کار‌ی ما باید تشویق‌کننده باشند ، درست مثل اینکه پشت میزی برای خوردن قهوه با دوستانستان نشسته باشید و هر از چند گاه به صورت غیرمترقبه، کسی سکوت را بشکند و ایده‌شا را مطرح کند. این نوع مجیط هم برای درونگراها عالی است و هم برای برونگراها. ما درونگراها به فضای شخصی و آزادی خیلی بیشتر و استقلال خیلی بیشتری در کار نیاز داریم. در مدرسه هم ما مطمئنا باید به بچه‌ها آموزش بدهیم که با هم کار کنند، ولی ما باید به اونها آموزش بدهیم که چطوری بطور مستقل هم کار کنند. درونگراها باید بتوانند که مستقل کار کنند چون در این شرایط است که بخشی از تفکرات عمیق شکل می‌گیرد.
دوم: به طبیعت بکر بروید. مثل بودا باشید، الهامات خودتان را داشته باشید. من نمی‌گویم که همه ما باید الان برویم و اتاقک‌های خودمان را در جنگل بسازیم و هرگز دوباره با هم حرف نزنیم، ولی من می‌گویم که همه ما می‌تونیم یک لحظه تأمل کنیم و مدت زمان بیشتری رو صرف تفکرات درونی خودمون بکنیم.
سوم: نگاه دقیقی بندازید که داخل ساکتان چه دارید و چرا آن را آنجا گذاشتید. خُب برونگراها، هم ممکن است ساکی حاوی کتاب داشته باشند، یا شاید آنها پر از نوشیدنی یا وسایل پرش آزاد باشد. هر چه که هست، امیدوارم که هر وقت فرصت داشتید این چیزها را بیرون بیاورید و پوزش ما را برای سهیم شدن در این انرژی و خوشی بپذیرید.
درونگراها این احساس را دارند که باید از محتویات ساکشان محافظت کنند، ولی بعضی وقت‌ها، فقط بعضی وقت‌ها، امیدوارم که شما ساکتان را برای بقیه آدم‌ها باز کنید که ببینند، چون که جهان به شما و به چیزهایی که شما همراه دارید، نیاز دارد!

من

دوشنبه, ۲۱ مرداد, ۱۳۹۲

من آن چیزی نیستم که بر من اتفاق افتاده است،من آن چیزی هستم که انتخاب می کنم باشم.

من نقش هایم نیستم،من سفرم هستم.

من تجربه محدود کننده ام نیستم،من نیروی خلاق توان نهفته ام هستم.

به کدام سو بگریز م،دوزخ خود منم.

نجف

دوشنبه, ۱۳ آذر, ۱۳۹۱

از وب‌گاه پوریا عالمی-وبلاگ لذت پختن

ده روزی می‌شود که فهیمه راستکار درگذشته است. کتاب مستطاب آشپزی را همه می‌شناسند. در کنار نام نجف دریابندری، نام فهیمه راستکار هم هست؛ همسر نجف دریابندری. خانم مارپل را هم که همه می‌شناسند و با صدایش آشنا. این هم صدای فهیمه راستکار است.
من عاشق لحن نوشتن نجف هستم، به خصوص در کتاب «چنین کنند بزرگان» و «کتاب مستطاب آشپزی». امروز عکسی از نجف دریابندری و فهمیه راستکار دیدم، حس زندگی در آن بیداد می‌کرد. نجف را بدون فهیمه تصور کردم، عکس سراسر پریشانی می‌شد. دلم گرفت. با خودم گفتم چقدر این دو با هم تجربه‌های آشپزخانه‌ای داشته‌اند و بر سر این که چه چیزهایی در این خورش باید بریزند، با هم بحث کرده‌اند. این جا بود که دیدم پختن و خوردن خالی از لذت می‌شود. لذت پختنی در کار نخواهد بود.

بعد از نوشتن متن بالا، وقتی دنبال این عکس می‌گشتم به نوشته‌ی پوریا عالمی برخوردم. خیلی به دلم نشست. واقعن دیدم چقدر حسرت‌انگیز است این زندگی.

«شیوه‌ی رابطه‌ی نجف دریابندری و فهیمه راستکار حسرت‌انگیز بود. فهیمه نفش مکمل در فیلمی است که خود دیالوگ‌های خود، نقش خود و قصه‌ی خود را دارد که بدون نقش اول هم کارش را می‌کند و می‌تواند داستان را ادامه دهد. … آدم به آیدای شاملو حسودی‌اش می‌شود که خستگی بامداد خسته را از کلمات و روزهاش می‌گیرد. اما حسرت مفهوم دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن نجف و فهیمه بر دل آدم می‌ماند.»

دوستان نزدیکم شنیده‌اند من که به بیشتر رابطه‌ها مشکوکم، و آدم‌های رابطه به نظرم آدم‌های غمگینی هستند که وقتی رابطه از مرحله کشف و تازگی به مرحله ثبت و کهنگی رسید دیگر با هم و در کنار هم شاد نمی‌شوند، تنها رابطه‌ی خوب و موفقی را که همیشه مثال زده‌ام، زندگی خصوصی نجف دریابندری و فهیمه راستکار بوده است. در این قضاوت شخصی، چرا نام آیدا و شاملوی همیشه‌مثال‌زدنی را مثال نمی‌آورم؟
آیدای شاملو و آن همه شور و امیدی که در دل بامداد شاعر، بامداد خسته زنده کرد، نقشش در زندگی نقش دوم است. بار اصلی روی دوش شاملو است و آیدا به عنوان نقش دوم گاهی بسیار زیبا و امیدبخش، زندگی‌بخش و حتا رهایی‌بخش در صحنه می‌آید، دیالوگی می‌گوید، منبع الهام شعری می‌شود و بعد می‌رود. آیدا روی زبان شاملو آیدا است و سرکیسیان نام دوم آیدا به گوش کمتر کسی آشناست. آیدا آیدای شاملو است نه آیدا سرکیسیان.
شیوه‌ی رابطه‌ی احمد شاملو با آیدا، عاشق و معشوق، با عشقی اسطوره‌ای، که عاشق که دست بر قضا شاعر بود به پشتوانه‌ی عشق اسطوره‌ای معشوقش را نیز اسطوره و عاشقیت‌شان را در کلمات شعرش ابدی ساخت، شیوه‌ای حسدانگیز است.
شیوه‌ی رابطه‌ی نجف دریابندری و فهیمه راستکار حسرت‌انگیز بود. فهیمه نفش مکمل در فیلمی است که خود دیالوگ‌های خود، نقش خود و قصه‌ی خود را دارد که بدون نقش اول هم کارش را می‌کند و می‌تواند داستان را ادامه دهد.
نجف نجف بود و فهیمه فهیمه. فهیمه‌ی دریابندری؟ نه. فهیمه‌ی راستکار؛ بازیگر و دوبلور. این‌که سایه‌ی نام نجف روی نام همسرش نبود و همسرش در فن خود نام و اعتباری داشت، و این دو در کنار هم سالیان دور و دراز به آرامش و احترام زندگی کردند، حسرت‌انگیز است.
به نظر من، هر مردی – یا اگر بخواهم خوشبینانه بگویم – بیشتر مردها دنبال آیدای خود می‌گردند. آیدایی که مظهر عشق و زیبایی و منبع الهام و امنیت زندگی باشد. چنین زنی را یافتن و دوست داشتن نقطه‌ی عطف زندگی مردان است. اما مردان از کنار زنی جسور و پرقدرت که گرد صحنه خورده باشد و گرد و خاکش در زندگی روزمره و ادبیات روزانه‌اش کم نباشد، به راحتی می‌گذرند. مردان داستانی را برمی‌گزینند که آرتیست اول باشند و در تیتراژ زندگی‌شان بنویسد: با حضور فلانی. تا در طول فیلم داستان‌های عاشقانه بسیار از سر بگذارنند تا در یک‌چهارم پایانی فیلم دل به معشوقی اسطوره‌ای ببازند.
مگر نه که با شعرهای عاشقانه‌ی شاملو زیستیم و معشوقان خود را در شعرهای آیدا جست‌وجو کردیم؟ معشوق ما نیز قرار بود ما را بی‌سببی نباشد، چنان که آیدا شاملو را.
آدم به آیدای شاملو حسودی‌اش می‌شود که خستگی بامداد خسته را از کلمات و روزهاش می‌گیرد. اما حسرت مفهوم دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن نجف و فهیمه بر دل آدم می‌ماند. حسرتی شبیه خواندن حکایت فرهاد و شیرین، که شیرین پادشاهی خودش را می‌کند و فرهاد تا آخر روایت نظامی، هیچ خدایی را بنده نمی‌شود.

نوشته‌ی Pouria Alami

با ایمیل ارسال کنیداین را در وبلاگ بنویسید!در Twitter به اشتراک بگذاریددر Facebook به اشتراک بگذارید

 

خلوص

یکشنبه, ۲۸ آبان, ۱۳۹۱

 

اگر واژه ها از دل برآیند/نیازی به تاکید نیست

اگر چیزی باشد که باید به حرکت دستها انتقال یابد/دستها خود از عهد ه ی کار بر می آیند/نه،کار دیگری لازم نیست

اگر چیزی در نگاه تو باشد/خود،جاری خواهد شد

ار نه،همه و همه چیزی جز تزویر نخواهد بود

 

برگزیده از کتاب: بشنو از این خموش

شری راجنیش

مترجم : عبدالعلی براتی

 

این من کیست

یکشنبه, ۲۸ آبان, ۱۳۹۱

 

تفاوت های انسانها موجب تلاش می شود و تهدیدی برای عشق و صمیمیت نیست.دو فرد در برقراری یک رابطه نزدیک و صمیمانه دو دنیای متفاوت را به هم می زنند و نه تنها وجه اشتراک را که تفاوتها موجب کامل شدن می شود.

عمق عشق را می توان با میزان تمایلی که برای سهیم شدن وجود دارد اندازه گرفت. فضای مشترکی بین دو من وجود دارد که می توانیم آنرا ما بنامیم. در این فضاست که صمیمیت رشد می کند. هر چه صمیمیت بیش تر باشد فضای ما بیش تر گسترش می یابد.

برگرفته از کتاب :درآغوش عشق-رضا سلیمی منش

 

استاد بزرگ شهر

یکشنبه, ۲۸ آبان, ۱۳۹۱

این مطلب رو یه دوست به ایمیلم ارسال کرده بنظرم جالب اومد.واستون گذاشتم.

بزرگترین استاد شهر، در بستر مرگ افتاده بود. مردم در بیرون خانه جمع شده بودند و می گریستند. شاگردانی که به وی نزدیکتر بودند، در داخل خانه و در کنار بستر او نشسته بودند. یکی از شاگردان که از همه به استاد نزدیکتر بود، آرام خود را به وی نزدیک کرد و پرسید: «ای  استاد بزرگ. همه می دانیم که همیشه از بیان کردن آموزه های خود و آموختن به ما شاگردان لذت می برده ای. امروز آخرین درس ات را به ما بگو. بگو که چگونه به چنین شهرت و محبوبیتی دست یافتی که مردم اینگونه در ماتم بیماری تو می گریند؟».

استاد با اشاره انگشت شاگرد را فرا خواند و آرام در گوش او گفت:

«فرزندم. برای کسب محبوبیت، واقعیتها را با مردم در میان نگذار/رویاهای مردم را به بازی بگیر!».

شاگرد هنوز داشت تعجب زده گوش می داد. استاد ادامه داد/برای تو سه واقعیت را می گویم و سه رویا را.

اما سه واقعیت این است که:

- تحول آرام و تدریجی است. به کار و تلاش زیادی نیاز دارد. کمی بخت و اقبال. مقدار زیادی فداکاری و بینهایت صبر و حوصله.

- جامعه تکه تکه است و پر از تضادهای فرساینده.

- مرگ وجود دارد و واقعیت بازگشت ناپذیر زندگی است.

هر کس از این سه واقعیت با مردم گفته، در فقر و محرومیت و تنهایی، زندگی کرده و مرده است.

اما کسانی بوده اند که خیالبافانه با مردم از سه رویا حرف زده اند:

- میتوان با یک حرکت بزرگ، با یک تحول، یک انقلاب ناگهان همه چیز را تغییر داد و دنیای بهتری برای مردم ساخت.

- میتوان همه انسانها را برای مدت طولانی برای یک هدف واحد گرد هم جمع کرد.

- پس از مرگ، میتوان زندگی را دوباره تجربه کرد.

کسانی که رویاهای مردم را به بازی گرفتند، توانستند خود مردم را هم به بازی بگیرند و آنها را برای هر حرکتی که میخواستند بسیج کنند. در آخر نیز در اوج شهرت، محبوبیت و تأثیرگذاری مردند.

استاد پیر در حالی که برای همیشه لب از گفتن فرو می بست گفت: شاگردان من. مردم کسی را برای گفتن واقعیتها پاداش نخواهند داد. مردم دوست دارند رویاهای خود را بشنوند. دوست دارند خیالهای آنها به بازی گرفته شود. این آخرین درس من برای شماست.

استاد چشم از جهان فرو بست و صدای شیون و ماتم، تمام شهر را برداشت.

 


| ترجمه به فارسی |